- سخن نخست


پرده ی کوچکی که پیش روی شما ست را دوست تازه یافته و مهربان م «احمد لواسانی» رویِ دیوارِعریض و طویل «اینترنت» علم کرده و خودش هم )آپاراتچی) ست و هم مدیرسینما.من هم که رضا ستار دشتی باشم ، به رضای او راضیم و هر روز چند حلقه فیلم را در بغچه ی پیچازی پیچیده و همچون کوله باری پشت کمر ،می بندم چون موتور سیکلت چند دنده ی تندرو ندارم ، نشسته بر خر لنگی هلِک وهلِک کنان می آیم و به دستش می رسانم تا بعد از جداکردن نُخاله ها که کم هم نیستند بی ضرر هارا برای شما نمایش دهد.

شما هم مختارید تنها یا با هرکس که دوستش دارید، بنشینید و ضمن شکستن تخمه و خوش و بش و یا هر کار ممکن ، بی خیال از ضایع شدن وقت اندک و گران بهاء تان ، تا از کیسه تان نرفته، تماشا کنید خوب......... وعبرت نگیرید.اگر بدتان آمد و خدای ناکرده قصد نفرین داشتید «سید احمد» را معاف کنید وگرنه جدّش تند است و تا حالا به کمر چند تا از دشمنان ش زده و شکانده!



+ | نوشته شده توسط: رضاستار دشتی در: جمعه 13 بهمن 1398برچسب:,| نظرات  :

   - مقدمه


به جای مقدمّه،
قبولش کنید!


خاطره نگاری،بازآفرینیِ «عشق» است و نوپردازیِ«عاشقی» و دیدارِتازه ی«معشوق» است.
بر این باورم که،تاریخ معاصر را می توان از کتاب های خاطرات هم خواند ــ تا اگر دلت خواست ، عبرت بگیری ــ مشروط بر آن که خاطره نگار صادق باشد وتنها آن چه را دیده وشنیده بیاورد نه «آن» ی که دلخواه خود یا پسند دیگران باشد. .
کوشیده ام تا آن جا که در حدِ توانم هست ، خویشتن و نزدیکانم را پاک و منزّه جلوه ندهم (به قول حافظ:
« جامه ی کس سیه و دلق خود ازرق نکنم .
(تایید یا انکارِ این مدّعا، با شما ست.)
با این همه،آدمیزاد ، فرزندِ خلف «آدم» ست ومعصیت پذیر.اصلا آدم اگر بخواهد هم نمی تواند از خطای دید ، مصون باشد و «آب» را «سراب» و یا به عکس نبیند. اگر مومن «سطحی نگر»ی باشد ممکن ست«لااِلاه» کسی را بشنود وهنوز تایید «الا الله» اورانشنیده ، از آن جا دورشود و«مسلمان»ی را «کافر» بخواند.



+ | نوشته شده توسط: رضاستار دشتی در: جمعه 13 بهمن 1398برچسب:,| نظرات  :

   - خاطرات - بخش اول


از او آغاز می کنم که :
«هستیِ من زهستی او ست»

بچه ی پنج شش ساله ئی بودم واز چلوار مجّانی شرکت برایم ،پیراهن و شلواری دوخته بود.چرخ خیاطی نداشت ،خودش می بُرید وبا دست می دوخت ،قرارشد، کمی گوشت نذری برای «عمو عیدان» ببرم. که پسرعموی پدرم بود.
سر راه به همان لوله ی باریک آبی رسیدم، که ازعرض حفّارپنج متری می گذشت و وارد «کُلوپ ارمنی ها»می شد. (هر روزاز رویش می گذشتم .)گوشت را کنار گذاشتم و دو دستم را باز کردم ، تا از لوله، بُگذرم. گفتن ندارد، پیداست؛ وسط راه افتادم، تویِ حفّارِ پُرلجن!
به خانه که برگشتم، نه کتکی نه حتا سرزنشی ؛ فقط قطره های جاری اشکش را دیدم.هول هولکی از تنم در آورد وپیش ازسررسیدنِ پدر، یکی دو سطل آب چاه روی سر وکولم ریخت ولباسم را دستگیره ی قوری و دیگ کرد.(هنوز «وایتکس» که ابدا، نبود ، حتا «فابر» ــ پودر فاب ــ هم وجود نداشت.)

*****
روزی با او به خرید رفته بودم ،به اولین «آب یخی» که رسیدیم ؛ تشنه شدم. لیوان ی خرید ونصفش را خوردم .گفتم شاید، تشنه باشد ــ که بود ــ رو به دیوار وپشت به رهگذران نشست و دوبالِ چادرش رادر دوسوی صورتش، پرده کرد و کمی نوشید.

*****
یادم نمی رود، روزی که خواهرم ــ شاید فقط چند دقیقه ئی ــ پیدایش نبود. به گمان این که در همان «حفّار»ــ که آنروز پراز آب مدّ شط شده بود ــ افتاده است. بی چادراز خانه بیرون دوید و خودش را توی جوی انداخت. زیرِ آب می رفت و بالا می آمد و «معصومه» را صدا می کرد. خیر ببیند زن همسایه ، با خواهرم رسید. زن ها با چادرها شان پرده ئی ساختند تا مادر از آب در آید.

*********
هشت ساله بودم که او بعد اززایمان، ازدستمان رفت.کم نبودند مادرها ئی که به همین سادگی می رفتند.می گفتند «آل»* بُردش.زایمان های درخانه بود وافتادن بچه روی خشت ،که این مرگ ها را رقم می زد.( با بغضی نفسگیردرگلو وچشمانی نمناک،تک انگشتِ اشاره را برسروکولِ دگمه های «کی بورد»م می کوبم!)

************
شاید شش هفت سالِ بعد، روزی از روزهای گرم تابستان، که سخت دلتنگش شده بودم ، درکوچه ئی خلوت و دورازخانه مان روی زمین نشستم وزانوی غم ، بغل زدم. اشک می ریختم وبه هق هق، افتاده بودم. صدای مهربان زنی ــ که فقط پا هایش را می دیدم و مثل مادرم «شلوارِخفتی» پوشیده بود ــ گفت،«پاشو ننه ، بُروخونه تون ، حتما ننه ت منتظرته.»
لحظه ئی بعد، سرازکاسه های زانو برداشتم . تا فاصله ئی دورهیچ زنی درکوچه نبود!

**************

از خانه به مکتب و از آن جا به مدرسه!

شاید پنج سالی بیشتر نداشتم که با قرانی پیچیده در«قولُق»ی(1 ازمخمل سبز و دوشکچه ئی ملافه شده و دست دوزمادرم ، با کمی پنیر وحلوا و نانی خانه گی درونِ دستمالی ، ترسان و لرزان راهیِ مسجد«سیدعلینقی» شدم.دستی که دستِ مادر، گرفته بود خیسِ عرق و نوچ می شد و او با بال چادرش پاک می کرد واشکهایش را می مکید وغصه هایش را مثلِ سقّزِتلخی می جوید.
دستم را در دست «ملاّ محمود جهرمی» گذاشت و«جان شما و جان ئی بچه!»ئی گفت و مثل مادری که پسرش را به جبهه ی جنگی نابرابرو پُرازخطراتِ مرگ می فرستد ، صورتش را با چادرش پوشاند تا اشکهایش را نبینم.
همان روز اول با«ابجد و هَوّز»(2) سر وکله زدم وعصر، خُرد و خسته به خانه آمدم و بوسه های پدر و مادرم خسته گیم زود.
از بس هر روزخوانده هایم را با مادرم دوره کرده بودم،«عمه جُزو» را چند ماه بعد تمام کردم و قرائت با تحریرِقرآن ، شروع شد. هنوز ختمِ اول نکرده بودم، که شیخ ما، رخت ازجهان بربست و به منزل آخرتش پیوست.لاجرم به خانه ی«ملّاخلیل تراکمه ئی» نقلِ مکتب کردم.
درمحضرش دوبارختم قرآن را گذراندم و«جودی» و«طریق البُکاء» و«جوهری»(درباب مصیبت ائمه ) را به ترتیب خوانده بودم ، که روزی از سرِشیطنت به جای مکتب به سمتِ دبستانِ «مهرگان»رفتم. صبح بود و بچه های بوارده با قایقِ موتوری به اسکله ی مدرسه(3) نزدیک می شدند.پیاده شدند ، با کیف هائی که با دوتسمه چرمی به دوش انداخته واغلب به جای شلوار شورت پوشیده بودند به سمت درِبزرگ مدرسه رفتنند.همراه بچه ها وارد صحنِ وسیع و پُرهیاهوی مدرسه شدم.
چیزی در دلم پیچید ، سرم داغ شد وعشق مدرسه که پیشتر دربابش فقط شنیده بودم جانم را به اشغال در آورد.بارها «عمو عیدان»به پدرم، توصیه می کرد که« دیگه مکتب و قرآن برای ئی بچه کافیه و بهتره که به مدرسه بره.» اما پدرم راضی نمی شد.نه ساله بودم که سرانجام، نا رضا تن به قضا داد و مرا به دبستان «سینا» برد و دستم را در دست آقا معلمی گذاشت که همان روز فهمیدم «آقای ذاکری» ست. چون سن و سال و قد و قامتم به بچه های کلاس اول نمی خورد،همان روز امتحان دادم و شاگرد کلاس سومِ شدم و با معلمی مهربان اُخت شدم.

1
.کیسه ی پارچه ئی برای محافظت از قرآن

2.تمام بیست و هشت حرف الف بای عربی را یک جا آورده اند اما نه به ترتیبی که باید، فقط تلفظ ش سهل است و به خاطر سپردنش راحت تر.

3.بین بوارده ی جنوبی و دبستان مهر گان «حفّار» نسبتا عریضی بود و بچه ها مجبور بودند فاصله را با قایق موتوری شرکتی به مدرسه بیایند و البته مجانی.(تابستان ها ما برای آموزش بهتر شنا عرض حفار را می رفتیم و ــ بی توقف ــ برمی گشتیم.)



+ | نوشته شده توسط: رضاستار دشتی در: جمعه 13 بهمن 1391برچسب:,| نظرات  :

   - خاطرات - بخش دوم


درقاب آسمان حیاط ما کبوتری نبود


 
پنج شش ساله بودم ـ اما نگار همین دیروز بود ـ که در حیاط خانه مان شاهد ختنه سورون خودم شدم. حیاط پر از غلغله ی بچه ها بود.بزرگترها با کولیها همصدا شده بودند و صدا به صدا نمی رسید.صندلیِ دسته دار ومخصوص «ملا احمد» روضه خوان را آورده بودند و در وسط حیاط کاشته بودند و لُنگِ نوی روی «نشیمن جا»یش پهن کرده بودند.
«اوسا اکبر سلمونی»  مثل قصابها ، تیغش را به کمر بند چرمی کهنه اش می کشید.نا رضا و لرزان روی صندلی نشستم. «مش مراد» کت و کولم را محکم گرفته بود.اوسا اکبر جلوم به زانو نشسته بود.ترسیده تر از من «ساقدوش»م بود که مثل بره ی پیش از« بِسمِل»(1) رنگپریده و حیران کنارم ایستاده بود. قرار بود بعد از من  ختنه شود. با این که پیشترها  شنیده و دیده بودم که قبل از تیغ چه میگویند و چه میکنند،از سر ناچاری تن به قضا دادم و نا رضا در آسمان حیاط مان دمبال کفتر طوقی میگشتم، که تیغ کشیده شد.
بعداز آن« لنگوته»(2) به پا شدم  وساعتی در خاکستر ولرم نشستم. بدتر از زخمم دیدن پوست چغر و خشکیده ای بود که مثل دانه ی تسبیح به بند کشیده و دور مچ پایم بسته  بودند.
فردای آنروز در سبخ( شوره زارِ بایر) محله مان خاک نرمی جمع شده بود. نشستم و خاکهای  سرمه گون راروی زخمم تلمبار کردم.یک سر شیلنگ کوتاهی را در خاکها فروکردم وسردیگرش در دهانم و فوت می کردم و محو تماشای فورانش بودم. ممد« دلیور»(راننده) که هر روز از«باک» بزرگ «لوری»(کامیون) شرکتی ش بنزین میکشید و به تاکسی دار ها میفروخت مثل اجل بالای سرم ایستاده بود.هول شدم و با همه ی نفس چاق شده ام مکیدم.نفسم پس افتاد وچشمم سیاهی رفت.
وقتی به هوش آمدم روی تختِ «اسپیتال»(بیمارستان) بودم و دوتا «سیستر»(پرستار) بالای سرم ایستاده بود.بعد از نجات جانم ، متوجه زخم بی پانسمانم شده و ضد کزاز زده و پانسمانش کرده بودند.«عدو سبب خیر»ی شده بود.
 

از همان نخستین روزها ،منتظرِ اجابتِ وعده ی بزرگ تر ها بودم که:«بزرگ می شی ویاد ت می ره!»

 
1. حیوانی که قرار است بعد از«بسمِ ...الرحیم» قربانی شود.
 
۲- مثلِ لُنگی که در حمام عمومی می بستند و در جنوب به علت گرمای شدید ،به جای شلوار می پوشیدندوبرای ختنه شده گان هم ضروری بود.

 

 

دمباله:
اوّلین زیارت

پدرم ، پیش از حضورم و بعد ازآن که چهار پسرش را ، یکی یکی و در پی بیماری ها ئی متداول ــ حتا اسهال خونی ــ از دست داده بود،به قولِ خودش «بُنه کَن»(کنده از بیخ وبن) به آبادانی وارد شده بود که تازه عبایِ«عَبّادان»ش را ، مثلِ «چفیه و دشداشه» ی(1) مردمِ بومی ش ، به امرِ رضا شاه از تن جدا کرده بود و «آبادان»شده بود و روز به روز آبدان تر می شده.
پدر بعد از گرفتن صد متر زمین از «سید محمد»(نماینده ی «شیخ خزعل» که حاکم خوزستان بود) و بر پاکردن کپری ــ درُست جائی که چند سال بعد سه راه بهنشیر شد ــ به استخدامِ «شرکت نفت ایران و انگلیس» در آمد.
چنان از مرگِ فرزندانش، چشمش ترسیده بود که چند سال بعد که به جمعیتِ آبادان اضافه شدم ، بعد از خواندن اذان در هر دو گوشم ، اسمم را «رضا» گذاشت و نذر کرده بود که بعد ازپنج ساله گی (به قول خودش برای خوشنودیِ«پنج تن» ) مویِ سرم را در حرمِ«ضامن آهو(2)»بتراشد.( چندماه بعد و از ترسِ مرگِ زودرسم ،«غلام»ی هم پیشوندش کرده بود! )
وقتی به عبارت خودش، «پَل و پولی تو د سّ و بالَ» ش پیدا شده ، دکان نانوائی بزرگی در خیابان امیری خریده بود.
موعدِ ادای نذرش که فرا رسید ، آن را ارزان تر از بازار،فروخت و ــ بی اجازه ی انگلیسی ها ــ راهی مشهد شدیم.
تصویری که آز آن سال های دور در پرده ی سینمای خاطرم می جنبد، گوئی نقشی ست که از پشتِ شیشه ئی مات و بخار گرفته در حمامی تنگ ، می بینی، که گاهی می بینی و لحظه ئی بعد ، محو می شود.
شاید بیشترِ آن چه در خاطر دارم ، حاصل تکرار آن سفر از زبان پدرم باشد. اما آن قدریادم می آید که «اوسّا اکبر سلمونی» با صدای خوشش«چاووشی» خوانِ ما شد و از پدر هدیه ئی گرفت . همه ی همسایه ها جمع شده بودند و زن ها کِل می زدند و «خوش به سعادتون» ، از زبانشان نمی افتاد . مرد ها از پدر «التماس دعا»داشتند و او هم قول مساعدِ«نایاب ا لزیاره » گی مید اد .
دُرُست یادم نمی آید اما آن طور که پدرم می گفت:اون سالها ، قطار از تهران تا «صالح آباد»(اندیمشک ) پیشتر نمیومد.با «لوری»(کامیون) که اتوبوس شده بود ،بعدِ نماز صُبح راه افتادیم.
اما یادم می آید که در قهوه خانه ئی شاید «کوت عبدالله»یا «دارخوین» نان وپنیری خوردیم و البته چند استکان چایِ دِبش هم پشتبندش شد. از لای درز اتوبوس کذائی چنان گرد و خاکی تنوره می کشید که نگو و نپرس!
یادم می آید که دیر به اندیمشک رسیدیم و قطار رفته بود. غرقِ گرد وخاکی که با عرق سر و صورت قاطی شده و اگر کمی کاه اضافه می کردیم ، می توانستیم بامِ یک«کُله ی مرغی» را اندود کنیم.چون بنا شد که شب درخانه ی یکی از بسته گان دورِمادرم بخوابیم ، با پدرم به حمام رفتیم اما زنانه اش تعطیل بود و مادر به شستن دست و روئی در حوض مسجدی که قرار بود نماز بخواند، اکتفاء کرد .
فردا عصر قطار سوت ممتدی زد و دودی سیاه تر از کوره های آجرپزی بیرون داد و راه افتاد.یکی دو ساعت بعد وارد لوله ی سیاهی شد که پدرم گفت،باید «تونلِ سفید دشت» باشد . از بس شوق سفر داشتم واز سر کنجکاویِ کودکانه ام ، سرم را بیرون از پنجره گرفتم.با این که دود ی سیاه و خفه کننده تونل را پر کرده بود، تحمل کردم و وقتی قطار، خارج شد و چیز دیدنی باقی نماند، به «کوپه» ی هشت نفری وارد شدم و مضحکه ی همسفران گشتم.
شاید در ایستگاه «درود» بود که قطار لنگید و خوابید.نه من و نه پدرم نفهمیدیم چرا و اصلا کسی پاپی ش نشد. عجله ئی نبود که با شیطان همسفر و همدم شویم. پدرم به اعتبار ساعت «بیگبن»جیبی ش ، موذن شد و مردم خواسته و نا خواسته به نماز جماعتی ایستادند که پیشنمازی نداشت. بعد از پر کردن منبع آب و مخزن سوخت ،قطار «هِلِّک وهِلّک» راه افتاد. لابد راننده ی قطار هم مثل باقی مردم ، هیچ«عجله ئی که کار شیطون»بود ، نداشت و خوش خوشک میراند.ما هم کمبود آب و نان و قاتق ش ، نداشتیم.
در ایستگاه اراک ــ که پدرم هنوز آن را «سلطون آباد»میخواند ، یک کوزه پنیر تازه ــ عینهو پنیر «گُصبه»(3) ــ خریدیم. نفهمیدم اولین دو چشم تیز بینی که گنبد «حضرت معصومه» را دید از آنِ که بود ، اما صدای صلواتش ، چرت همه ی خوابزده ها را پاره کرد.به جای او یکی از مردان همسفر کوپه ی ما حق« گنبد نما»(4) طلب کرد و هرکس به قدرِ وُسعش چیزی داد. وقتی قطار، نرسیده به ایستگاه قم، لنگید ترسیدم که نکنه دوباره پنچرشده، رفع ترسم شدو لِک ولِک کنان خود را به ایستگاه رساند. باور کنید بازار مکاره ی کاملی بود ، هر چه بگوئی عرضه میکردند:طبیعی ست که بیش از همه ،« سوهان قم » بود و با انواع قیمت ها ، کوزه های سفالی پراز ماست و پنیر وسرشیر، مُهر وتسبیح و غوره و انارِ نارس ، بادبزنِ حصیری زنانه ومردانه هَوَنگ چوبی و حلوای« حاج خلیفه و برادران»( هنوز که هنوزه همان تصویررا بر قوطی هاشان می بینم.)
قطار راه افتاد. یکی از «همکوپه» ئی ها که چند قوطی سوهان خریده بود ، قوطی سوهانی را باز کرد و جلو مسافران گرفت و دعوت کرد که ،« نمک نداره بفرمائین . البته اول بچه ها » اولین ش که رویش پُر از پسته بود، سهمم شد. هرچه دست ها پیشترمی رفتند ،سوهان ها کم مایه تر، می شد و نازک تر و سرانجام به جای سوهان، مقوّا بود که نفرین جماعت را حواله ی تولید کننده و فروشنده کرد.
در بیابانی نزدیک به ایستگاه تهران ، چندین هواپیمای کوچک وبه گمانم یک نفره ی چوبی بغل هم خوابیده بودند. پدرم گفت،« باقی مونده ی جنگ دوّمه. صرف شون نمی کنه که ببرن شون! »
توی ایستگاه تهران بودیم. با سقف بلند و فلزی که هدیه ی «هیتلر» بوده به «رضا شاه» تا مانع گذرِ نیروهای متفقین از خاک ما شود و تیرش به سنگ خورد و هنوز دوره ی ماه عسل شان تمام نشده بود که انگلیسی ها او را به خواری ، راهی جزیره ی«موریس» کردند .
درویشی «کشکول و تبرزین » به دست و بالا بلند و خوش صدا ، مدّاحی میکرد و چیزی طلب نمی کرد .برحی« نیاز» ی در کشکول می انداختند و دانه ئی «نُقل» به تبرّک بر می داشتند.
شب در مسافر خانه ئی چسبیده به راه آهن دراتاقی تنگ و ناخوش ، خوابیدیم و صبح مادر ــ دور از چشم پدرــ کمی از آثار حمله ی نا جوانمردانه ی «ساس»ها را نشانم داد وبه سختی نالید .
پدرم بعد از نماز برای تهیه ی بلیط رفته بود. وقتی برگشت معلوم شد ، سکه ئی در مشتِ پاسبانی گذاشته تا مشکلش حل شود. بعد از خوردن صبحانه ، مختصر اسبابِ سفر مان را ، بر داشتیم و راهی شدیم و دو سه ساعت بعد ، قطار راه افتاد.از بیابان های وسیع و ایستگاه هائی چند و کوچک و بزرگ گذشتیم. یک سالی را در مکتب «ابجد و هّوز» را با سر و کلّه جنباندن های بسیار خوانده بودم و آن قدر«سواد»داشتم که تابلو «گرمسار و سمنان» را با صدای بلند بخوانم!
استفاده از توالت قطار با آن همه جمعیتی که حتا راهرو ها را اشغال کرده بودند نا ممکن بود و من محتاج دفع ضرر بودم . آن سالها توالت رفتن برای خیلی ها عذابی الیم بود. زیر پایت «تراورس» ها و ریگ ها ، خلاف جهت قطار می دویدند و در اثر سرعت قطار و باد مخالف ، تقریبا همه ی آب و فضولات ، به پَر وپای آدم «پشنگه»(5) می زد.

به واحه ئی سر سبز ــ که لحظه ئی بعد دانستم «شاهرود»(6)است ــ نزدیک می شدیم که حال خواهرم «معصومه» که شیر خواره بود ، چنان بد شد که از استفراق و به قولِ مادرم ، «شکم روشِ» بسیار مجبور بوددیم ، پیاده شویم. تو نگو،که درواقع« آخرِخط »(7)بوده و بعد از آن را باید سوار بر کارخانه ی گرد و خاک سازی شویم ، که یعنی اتوبوس بود .
به هر حال محض خاطرِ معصومه و نبودن وسیله ، شب را همان جا گذراندیم و چه گذراندنی!
صبح در کنار حوض مسافرخانه که پُر ازماهی های ریز وطلائی بود ـ پیش از آن هرگز ندیده بودم ــ چنان غرقِ بازی شدم ، که پایم لیز خورد و در حوض بزرگ و نسبتا عمیقی افتادم. جای شکرش باقی بود که در آب شط و حفّار روبه روی خانه مان ،«دَس مَلّه»( دست شنا )آموخته بودم وگرنه،غرقم حتمی بود و به مراسمِ «سرتراشون» نمی رسیدم.
صبح فرداش ، راه افتادیم.از وسط «نی شابور» رد شدیم که چه با صفا بود با آن همه چنارهای سرفرازش.
کمی که از شهر خارج شدیم ، نگه داشت و نهار خوردیم ،گفتن ندارد که بی چائی اُمورات مان نمی گذشت، گرچه مجبور می شدم ، وقتی راننده را وامی داشتند که به بهانه ی «پاکشیدن» بچه ئی بی تاب نگه دارد، من هم همپای بزرگتر هائی که در بیابان پراکنده می شدند ، مثانه ام را خالی کنم.
با هر«والزاریات»ی که بود ، بعد از چهار روز و سه شب ، چشممان به گلدسته های «ضامن آهو» افتاد و همراه دیگران «صلوات» فرستادیم.
در حیاتی شبیه به «حیاط کردها»ی کوچه مان ،ساکن شدیم. در و دشتی بود محصور و دورتا دورش عینهو حجره های کاروانسرای «شا عباسی»چندین اتاقک داشت.با حوضی در وسط که برای صرفه جوئی در مصرف آبی که باید «میراب» یا سقائی آن را پُر کند.به هر حال«کُر» بود و وضو گرفتن بلا اشکال.اما ندیدم که پدریا مادرم آن آب را مثل دیگران در دهان غرغره کنند.
پدرم اصرار داشت که هفده رکعت نماز واجبش را حتما در حرم بخواند و اغلب صبح ها اگر وقت رفتن ش چشم می گشودم مرا هم می برد.
باید بگویم که تمام دارائی پدر و مادرم در دو کیسه ی کمر بند دار بود و هرکدام دورکمر یکی شان بسته بود.کمتر روزی بود که در حرم ، ناله و زاریِ زواری بلند نشود که : «ای داد ، ای بیداد همه ی دار و ندارم رفت» کم نبودند کسانی که به دروغ تهمتی چنین سنگین به کیسه بُرها می زدند.پدرم می گفت:« جیب بُرها ، دوسه تائی با هم کار می کننن. یکی شون گوشه ی حرم می ایسته و می گه مواظب جیب تون باشین. مردم بی اختیار دسّ شون میره به سمت همو جیبی که پول توش هس. نفر دوم سر صاحب کیف را گرم می کنه و نفر سوم کارِ توم می کنه!»
یکی دو روز مانده به خدا حافظی ــ که برای پدرم واقعا با گریه و زاریِ بسیار همراه بود ــ رفتیم که سوقاتی بخریم بازار، غلغله ی آدم بود و مثل لونه ی زنبور، صدای وزوز شان بلند بود.درغفلتی کوتاه ، دستم از دست پدر جدا شده بود و به تماشای کلاهی دگمه نشان ایستادم و گم شدم. چند دقیقه بعد از ترس ، زدم زیر گریه و کمتر کسی به حالم توجّهی می کرد. تا سرانجام دکانداری که به دکانش پناه بردم ، دستم را در دست جوانی گذاشت و گفت ببرش «کُمیسری» مو بر تنم راست شد.شنیده بودم که دزد ها را به آن جا میبرند.بلند تر گریه کردم و سعی می کردم دستم را خلاص کنم که او محکم تر می فشرد. بیرون حرم مرا تحویل پاسبانی داد و رفت.پاسبان دیگری آمد و مرا با خود برد. اول ، لیوانی آب و بعد چند تیکه«پولکی» شیشه ئی دستم داد.برای من شاید سه ساعت یا بیشتر طول کشید تا پدرم وارد شد.بغلم کرد و به بوسیدن گرفت.به کاروانسرا که وارد شدیم مادرم معصومه را انداخت و سراسیمه دوید. پدرم اول اورا سرزنش کرد و بعد تشرم زد که :« کدوم سوراخی قایم شدی ؟ مو و ننه ت ، نصفه جون شدیم»!
برگشتنا ، به قول پدرم به زیارت «معصومه ی قم» رفتیم وروزِبعدش «شاه عبدالعظیم »(8)را زیارت کردیم که برای من نان وکباب و ریحان و ماستِ بازارش جذّاب تر بود.
با چه سلام و صلواتی وارد حیاط مان درآبادان شدیم و بی آن که پیشتر چیزی شنیده باشم ، «خانممد کُرده» گوسفندی را پیش پایم زمین زذ و سر برید و خونش را به پنج نقطه ی صورت و دست و پایم مالید.
یادم رفته بگویم که پدرم شاید یک بار دیگر به زیارت «مشهد» رفت اما زیارت «کربلا و نجف»ش تقریبا همه ساله بود. با تمام وجود و صدقِ نیت ، حرمت همه ی ائمه را رعایت می کرد ، با این همه امّا ، بارها از او شنیده بودم که :«بوی کربلا ، ئونم شب عشورا ؛ چیزی دیگن»!
******************************

1.دستار و پیراهن بلند مردان عرب .

2. بیست سال بعد،از پدرم پرسیدم ، چرا اسمم را همان «ضامن آهو» نگذاشتی که مرتّب وردِ زبونته؟ گفت، تو که هنوزم اگه منعت نکنن ، با تیرکمونت ، باقی مونده ی نسلِ گنجیشکا را از زمین
ریشه کن میکنی ،چه طو می تونی ضامن آهو باشی.!
3. درُست ش «قصبه » بود که بعد ها «اروند»شد.بخشی از آبادان که پنیر بی نمک و تولید روز می فروختند. پنیر تازه ی گصبه چنان مقبولیتی داشت که بعضی همشهری ها ، پنیر دیگری را قبول نداشتند.یادم می آید مادر یکی از دانشجو ها آمده بود تهران و رفت که پنیر بخرد دست خالی بر گشت و گلایه داشت که«ئی دیگه چه جور شهریه نه پنیر گصبه دارن، نه اصلن می شنا سن ش!»

4.کسی که پیش از دیگران گنبد را میدید ، هدیه ئی می گرفت.
5. ترشّح قطرات آب و مایعات دیگر.
یادم می آید روزی سوارِاتوبوسی بودم تا به «نوّاب» بروم،اتوبوس جائی در خیابان شاه، نگه داشت و «پارکابی»(شاگرد شوفر)داد زد :«آخرِ شاه!» کامله مردی که پیاده می شد ــ چنانکه ما شنیدیم ــ گفت :«اوّلِ آبادی!»

( 6)یادِآقای«محمود مشرف آزاد تهرانی» (شاعر نوپرداز و متخلّص به «م.آزاد») افتاده ام که دبیر ادبیات ما در«امیرکبیر» سابق* آبادان بود.روزی به مناسبت شعری از «شاه نامه »ی «فردوسی» توضیحی داد که به تقریب می آورم:این شاه نامه ی فردوسی که شاهکار حماسه سرائی فارسی ست بر خلاف تصوّر برخی ، به معنی« کتاب شاه» نیست ، بلکه به مفهوم کتا ب ستُرگ و بزرگ است.همین طور در کلماتی چون ،، شاه چراغ ، شاه عبدالعظیم ، شاه رود و شاه راه و همین« شاه نامه و شاه کار»فردوسی. همه به معنای بزرگ است.اگر در مورد همه ی این ها شک داشته باشید ، نمی توانید بزرگیِ «شاه لوله» را منکر شوید که هیچ ربطی به شاه و گدا نداره.(وقتی در باب شاه می گفت ، روی تابلو به خطِ خوشی نوشت«شاه»)
ادامه داد که:همین معنای «بزرگ» را دارد، جناب مستطاب «خر» .
«خر» درکلماتی چون خرمهره ،خر پایه و خرسنگ ،همه به معنای بزر گ است. دراین باب هم اگر به همه شک کنید ، نمی توانید منکرِبلندی وبزرگیِ گوشِ«خرگوش» وچنگِ« خرچنگ »شوید.(باز هم درهمین اثناء درُشت تر از «شاه» ، نوشته بود «خر»
(پایان نقل قول جناب «م.آزاد»)
وقتی زنگ زدند و بیرون رفتیم ، شاگردِ با ذوقی ،میانِ فاصله ی ده بیست سانتی آن دو کلمه ؛دو خط موازی کشیده بود و کلمه ی«استِ» خیلی بزرگی را بارِ«خر» کرده بود!
حالا به نظرِ کارشناسانه ی شما ، این اشتراک در معنای حضرات ، آیا از سرِسهو و تصادف بوده یا کار،کارِعاملِ نفوذی سپاه «آتنی ها»درجنگ جلگه ی «ماراتن» بوده که موجب شکست شاهنشاهی ایران شد ــ و امروزه رکن اصلی «المپیک» است ــ یا کارِ«ستون پنجم دشمنِ»قدیمی مان «انگلیسی»های «چیش چَپول»است؟
7. یادم می آید روزی سوارِاتوبوسی بودم تا به «نوّاب» بروم،اتوبوس جائی در خیابان شاه، نگه داشت و «پارکابی»(شاگرد شوفر)داد زد :«آخرِ شاه!» کامله مردی که پیاده می شد ــ چنانکه ما شنیدیم ــ گفت :«اوّلِ آبادی!»
8.توضیح شماره شش را ببینید.


*منظورم از «امیرکبیر سابق» همان مدرسه ئی ست که درمحله ی فقیرنشین «جمشید آباد» بود وتنها مدرسه ئی که حصار نداشت و بزهای نحیفِ کاغذ خوار، صبح ها و پیش ازما ، وارد محدوده ی نا محدود مدرسه می شدند و حیاط را پر از«پشکل» می کردند و در ساعات درس هم از پنجره به درون کلاسها سرک می کشیدند ؛ تا شاید درعلفزارِسرسبزِدانش بچرند و پروار شوند.



+ | نوشته شده توسط: رضاستار دشتی در: جمعه 13 بهمن 1391برچسب:,| نظرات  :

   - خاطرات - بخش سوم


کلّه و «تیل»(1)


معمولا جمعه ها یا مهمان بودیم یا مهمان داشتیم.که از بس تکرار شده بود ، قانون وقراری نا نوشته شده بود و به «عادتی ثانوی» بدل گشته بود.چندان پایبند «آداب و ترتیب»ی ــ که بعد ها در تهران دیدم ــ نبودیم و اغلب بی خبر می رفتیم ، فوقش می گفتیم ، که: «فردا ، رُمبیدیم»(افتادیم)

فرداش ،دو سه تا مرغی که در حیاط یا باغچه می چریدند ، فدا کاری می کردند و از «جان شیرین»شان می گذشتند تا بساطِ سفره ی میزبان مان ، بی رنگ و رو نباشد. معمولا ،ران و سینه ها ، سهم پدران ،خالو وعمو ها بود و بال و گردن و کمرها، به مادر ، عمه یا خاله ها، می رسید و هر چی میماند!مخصوصا بو برنگش ، اسباب سرگرمیِ بچه ها می شد.
پدرم نه شب به مهمانی می رفت ، نه مهمان می پذیرفت . قبل از ناهار، بچه ئی ــ ترجیحا پسری ــ آفتابه ئی و لگنی مسین به دست ، پیش می آمد و بچه ئی پشت سرش با حوله ی تازه شسته و آویخته بر شانه و جاصابونی به دست می آمد ، که صابونش «لوکس» مصرف نشده بود و اغلب همان دَم ، پرده برداری میشد. تابستان و زمستان ، آب آفتابه «ملول»بود(نه سرد و نه گرم)معمولا دست شستن ها از بزرگترها شروع می شد و کسی آب ، روی دست بچه ئی نمی ریخت؛ باید می رفت و زیر شیر آبی در گوشه ی حیاط «گربه شور» می کرد .

ما بچه ها پایبندِ «دراز کشیدن» و چُرت کوتاه یا بلند بعد از غذا و چایِ پشتبندش، نبودیم. چون نباید سر و صدا می کردیم به بازی های نرم و کم جُنب و جوشی قنا عت می کردیم.مثلا ، کنار دیواری گودی کوچک می کندیم و از فاصله ی پنج شش متری بادم یا «باسورک»(بادام ریز کوهی)را به سوی گود پرتاب می کردیم. دو یا سه برابرِ تعدادی که در گود می افتاد ، پاداش می گرفتیم و بیرون مانده ها مان، سهم «گود دار» می شد.
اما آن روز بازی مان از جنس دیگری بود.
رفتیم بیرون حیاط و تیر برقی که به خاطر تنگی کوچه ، به دیوار خانه ئی نزدیک بود ؛اسباب بازی ما شد.دو پایم را با تنابی بستم و به کمک دو دست و بدنم ، خود را بالا کشیدم. هر که بالا تر رفته بود، صاحب یک جفت فیلم «تارزان یا سوپرمن و یا سابو» می شد(2) چند تا بردم که چنگی به دل نمی زد.درعوض اما ، گرانترین سرمایه ام ، ــ تارزان سوار بر پشت شیر ــ را باختم.
خسته و دلخورو پَکر شدم، برای جبران باختم ؛ رو به برنده ، گفتم :«کی می تونه سرشه بُکنه لای دیوارو«تیل » ؟هیچ کس صداش در نیامد. گفتم :سرهمو که بردی شرط می بندی؟»دل دل کرد و به تحریک بچه ها ، گفت: قبول!

همان طور که در فیلمی دیده بودم ، دستمالی نرم و نازک رویِ هرد و گوشم بستم و وسطِ پیشانیم گرهی محکم زدم . کلّه م را لای دیوار و تیرِ برق گذاشتم و آرام آرام رو به جلو فشار دادم . بااین احوال ، به گوشها ، که رسید کند و کند تر شد و ایستاد.فشار را بیشتر کردم و دردی در سر و گوشم پیچید. به فیلم هائی فکر می کردم که باخته بودم.بازهم فشارِ بیشتر ، دو گوشم تقّی صدا کرد و به هر جان کندنی بود ، کلّه ام رد شده بود.ازسر شادی دردم را عقب راندم و لبخندی زدم که دیری نپائید.
دستمال پاره شده و لیز خورده و ولو شده بود توی صورتم.
دو گوشم گرم و متورم شده بود و بی آینه میدیدم که برگشتِ کله ام نا ممکن است.نفهمیدم کی و کی رفته و پدرم را خبر کرده بود. لحظه ئی بعد ، عمو عیدان و دو تا از همریش ها یش هم اضافه شدند.کسی جرات نمی کرد، دعوا یم کند یا احوالی بپرسد. نگاه ها همه پرسش بود و چاره جوئی.
حکایت از «خمره و کلّه ی گاو ملّا» نبود ، تا خمره را بشکنند و حلّ مشکل شود،صحبت از تیرِبرقی بود که اگر می شکست، غائله ئی مشکل تر آغاز می شد!
همسایه ئی ،که« ناخدا جابر»بود ،با طنابی آمد و گفت، «میرین رو پشت بونِ حاج جعفر و طنابه خفت می بندین به کله ی «تیل» و یا علی مددی که بگین خلاص می شه!»
همه رفتند ، جز پدرم که دو دستش را قلّاب کرده بود دور تنم و آماده ی فرمانِ ناخدا بود.از بالا پرسیدند: آماده یی؟ بابا گفت :آماده!
نا خدا رو به مابقی گفت:«وقتی گفتُم «دَر!» یعنی که ، بکشید ،هلبت ، یا «علی» یادتون نمی ره!»
ناخدا گفت و آنها تکرار کردند:«هیلی ، مالی!» ونا خدا گفت:«در!»
پدرم چنان کشیده بود، که باهم پرت شده بودیم ، یکی دو متر عقب تر.
گریه ی بی اختیار پدرم ،بُغضِ همه را پُر گره کرده بود.

1.تیر برق.
2. اآلبوم فیلم داشتیم و تکه های قطع شده ی فیلم های معروف و پربیننده را خرید و فروش می کردیم. گاهی اگر تمام پول هفته گیت را می دادی نمی توانستی آن لحظه ی به خصوصِ فلان فیلم مورد علاقه ات را بخری!



+ | نوشته شده توسط: رضاستار دشتی در: جمعه 13 بهمن 1391برچسب:,| نظرات  :

   - خاطرات - بخش چهارم


توضیح به قصد توجیه

شاید برخی از شما  بعد از خواندنِ همین چند خاطره ، بپرسید ، چه طور بعد از آن همه سال ،جزئیات خاطرات نا نوشته ام را به  یاد می آورم.
مختصر این که: بازگوئی و تکرار بازگوئی ها در  دوره های مختلف و سالهای متوالی، به شکل حضوری و درقالب نامه ها، کمکم می کند.هم از این روست اگر می بینید، راوی گاهی بچه ئی ست که با لهجه ی آبادانی «گپ میزنه»   وگاهی بزرگسالی ست که «لفظ قلم»دارد.همین تکرار بازگوئی هاست که شخم عمیقی در خاطرم زده. از شما چه پنهان ، مقدار کمی «خیالمایه» هم لازم ست وگر نه «فطیر» می شود.
حالا فقط خاطراتم را نشخوار می کنم تا بتوانم عصاره و جان شان را با تصویری نسبتا روشن، عرضه کنم.
دیگر این که: سا لها ست خاطرات و دیگر آثار نویسندگان وطنی و خارجی را خوانده  و می خوان.

 

  از این جا تا  ناکجا!
 


 قطار باری شرکت نفت ، از «گدامهای گوگردی»(1) یا «تانک فارم»(2) بوارده  به سمت پالایشگاه می رفت ،  به تقاطع «سه راه بهمنشیر» که  رسید به اجبار سرعتش را کم  کرد.ده یازده ساله بودم. دیدم در یکی از واگنهای سقفدار باز ست. شیطنت و بچه گی دست به دست هم دادند و وادارم کردند بپرم بالا! در را که پشت سرم بستم، تاریک تاریک شد.هیچ روزنی نداشت.از بیداد هرم آفتاب ،  واگن  کوره ی «کت کراکر»(3)شده بود.  کورمال کورمال ، دستی کشیدم به در، ای داد و بیداد ، دستگیره ندارد.ترسم ازخفه گی، بیشتر شده بود،اما کوتاهی راه، به دادم رسید. قطار با تکانهای شدیدی متوقف شد. از بیرون صدای چند نفر را می شنیدم، ولی جرئت نمی کردم طلب کمک کنم. لحظه ای بعد صدای بازشدن در واگنها را شنیدم. گوشه ای کزکردم. درکشوئی باز شد. اول سرک کشیدم ، مطمئن که شدم ،پریدم پائین. توی پالایشگاه بودم.  حالا چه طور از دروازه  برم بیرون ؟ می ترسیدم و ترسم بیشتر از پدرم بود، که «گیت من» بود. اغلب دربان همین دروازه و گاهی هم نگهبان «مین گیت»(4) می شد. خداخدا می کردم ، امروز پستش این دروازه نباشه ،وگرنه، خر بیار و کتک بارش کن! (باپوزش از همه ی «خران بار بردار» که «به ز آدمیان مردم آزار» ند.)                                                
پریشان و ترسیده دور و برم را می پائیدم که  راه فراری بجویم.  کامیونی پیدا شد که به سمت دروازه می رفت.  پشتش «چلپ»(5) گرفتم.دم دروازه که رسید ، پریدم پائین و فرار! چند تکه فهش و پاره سنگ پشت سرم پراندند که اصابت
از مخمصه جسته بودم.  نفس رهائی که کشیدم ، یاد «تریلی سواری» چند هفته پیشم افتادم.
 ««تریلی»(5)  اتوبوسهای کارگری بود که پنجره هایش بدون شیشه بود و حصار فلزی داشت. یک بوی گندی داشت که نگو و نپرس! صد رحمت به اتوبوسهای فکسنی «آغ بوا»(6). بعضی از مسافرها ـ گلاب به روتان ـ استفراغشان می
سر ایستگاه ایستاده بودم واز بیکاری حوصله ام سر رفته بود. یکی از همان تریلی های کذائی رسید. بدون بلیط و در پناه کارگری «بیلرسوت»(7) پوش و «سپرتاس»(8) به دست ، سوار شدم . رفتم و لژ نشستم.(وارد که میشدی و چندقدم رو به جلو که می رفتی، دوسه پله میخورد و می رفت بالا و لژ نشین میشدی ، با همان کرایه ی یک ریالی !)
راه افتادیم اما به سمت کجا ، نمیدانستم. چشمم را چسبانده بودم  به سوراخ «جالی»(9) که بیرون را لوزی لوزی وپاره پاره نبینم. از منطقه ی سرسبز و تمیزی گذشتیم که هیچ شباهتی به محله ی ما نداشت.( چند سال بعد فهمیدم «نخلستان بریم» بوده)
چند دقیقه بعد قثط  بَرّ و بیابانی بود بی آب و علف که پیش از این ندیده بودم.ایستگاهی هم در کار نبود که پیاده شوم.
دلواپس شدم. از «چکر» (10) که پرسیدم ، معلوم شد که این تریلی مخصوص کارگران ساکن خرمشهراست! جای شکرش باقی بود که می توانستم یک ساعت بعد برگردم.
رسیدیم و ناآشنا و سردرگم، پیاده شدم. شهر آن دست آب بود. قایق موتوری کنار اسکله ایستاده بود.مسافرهای همراهم بی بلیط سوار شدند.گفتم لابد مفتیه ، سوار شدم. پیاده که شدم ، روبرویم بازار مسقفی بود. ( بعدها دانستم که « بازار صیف» بوده) شرجی«رطب پزون»بود و بوی ادویه و عطر انبه ، بازار را پر کرده بود.کمی جلو تر قهوه خانه ی بزرگی بود که بوی تنباکوی «برازگونی»(برازجانی) و عطر چای« سرنیزه »اش نصف بازار را گرفته بود. ازگرامافون بوقی «سگ نشان» ش ساز و آواز عربی  پخش می شد. همهمه ی مردم بسیار بود و عربی غالب بود.
( سال بعد که بازار«بصره» را دیدم شباهتشان چشمگیر بود)
غرق عطر و بوی خوش بازار و جنجالش بودم. با این همه اما دلواپسی ، مجبورم کرد که زود تر برگردم. سوار همان قایق شدم و برگشتم و ساعتی بعد آبادانبودم.
اولین سفر زندگیم بود. تنها و دست خالی و بی مقصد رفته بودم و برگشتم .حالا و بعداز سال هایِ سال که خاطراتم را دوره می کنم و فلسفه می ریسم ، می بینم سفر کوتاهم شبیه سفر اول و آخر آدمیزاد است. تنها و دست خالی و بی مقصد، به این کهنه رباط می آید و ـ دورازجان شما ـ می رود!              
 

1.انبارهای ذخیره ی گوگرد تولید پالایشگاه آبادان و برای صادرات .
 2.مخاذن عظیم محصولات نفتی برای صدور به غرب و آبادسازی آن دیاران.
3.قلب پالایشگاه که  پالایش نفت می کرد.
4. دروازه ی مرکزی.
5. اویزان شدن به پشت وسائل نقلیه.
6.«آقابابا بهبهانی» که مالک اتوبوسهای قراضه ی شهربود و معروف به«شهری گدا»
7. لباس یک تکه و یکسره ی کارگری.
8. ظرف دو سه طبقه ی غذا.
9. حصار و تور فلزی.
10. کنترولچی و بلیط فروش.
    


 *************************************************

  ترانه های غمگین ازلبانِ بسته!

 
تا آن جا که یاد وخاطرم قد می دهد، شوهرِ«خیرنسا» ــ همسایه ی کردستانی مان ــ پیر وشکسته بود.

چنان بی حرف وصدا بود که تا چند سالِ کودکیم، خیال می کردم لال است.هفت روزِهفته صبحِ زود می رفت ودیروقتِ غروب ، خُرد و خمیربه خانه می آمد.بی هیچ کلامی چایش را می خورد و اگر خوردنی چیزی بود، وصله ی شکمش می کرد ومی خوابید.

 گویا اهل یکی از روستاهای «بانه» کردستان ما بوده که  در«خانقینِ»عراق  با خیری، عروسی کرده و از راه بصره به خرّمشهر رسیده .مثلِ دیگرهمزبانانِ پُرقوّه ش، شانه به زیرِسه کیسه ی پنجاه کیلو ئی سیمانِ گمرک داده و بعد از خُرد شدنِ مهره های کمرش به آبادان آمده و درانبارِ ذغالیِ«حاج بشیر» ، توزینِ ذغال  می کرد.از کار که می آمد «حاجی نوروز»ی بود که روزگار سیاه ش کرده بود.خیر نساء ، یک دلّه آب چاه خرجش می کرد ،با این حال ،با ته رنگ سیاهِ باقی مانده مثل سنگ بی صدا می خوابید.
با این همه کارِ مدام، درآمدش کفاف خرجِ اندکِ خود و خانواده ی پنج نفری ش نمی داد.خیرنسا ــ که شاید سی سال از مردش کم سن تر بود ــ با سربند کُردی و دست و صورتی سبزازخال کوبیِ مرسوم کُردان،  می نشست وغمگین ترین ترانه های عالم را با دهانی بسته زمزمه می کرد. (آن روز ها ، نه ، اما امروز که با شما یم «غگنانه ترانه ها»یش گره بغضی می سازد در گلویم.
روزها به کمکِ سه بچه ش و دست کم ده بچه ی همسایه ، روزی دو سه سینیِ ده کیلوئی آبنبات و شوکلات  ــ ساخت کارگاهی در همسایه گی مان ــ را در زرورق می پیچید و روزی دوسه تومن درآمدش بود.(هربچه ی مدد کاری، به یک دانه شکلات ناپیچیده قانع بود.*)
*******************************
*.فکرش را بکنید، مصرف کننده گانش چه «واکسن»ی باید زده باشند تا از آن دست های آلوده ی بچه ها که مدام انگشتانِ نوچ شان را می لیسیدند، بیمار نشوند!

 ******************************

درختِ «ننه عزیز»

 
هُرمِ گرمای طاقت سوز را در پناهِ سایه ی در ختانِ«بیعار»(1) تحمّل می کردیم.(هنوزهیچ  حیاطی در کوچه ی ما ، برق نداشت  ــ همچنان که از آب لوله کشی هم محروم بودیم ــ آن هم در شهری که اولین شبکه ی برقرسانی و تصفیه ی آب و لوله کشی ش را داشته!)سرِ کوچه «تیل» برقِ شرکتی بود ،که نورش مشبّک بود ــ از بس که بچه ها برای تمرین گنجشک زنی و شرط بندی شکانده بودندش ــ با«جالی»فلزی ، آن را قُنداق پیچ کرده بودند.شب ها ــ به جای پروانه ــ سوسک ها ئی به درشتیِ گنجشکی با چنگک های «کِرِنجال» وار، جولان می دادند.
با فاصله ی صد تا دویست متری خانه ها «بَمبو»(2)ی بود که گاهی برسرِ نوبت دعوا های قبیله ئی درمی گرفت.(سقّا ها حقِ تقدّم داشتند و بچه ها ئی که با ظرف های کوچک آب می بردند.)
از جلو کوچه ی ما ــ بین دبیرستان رازی و کلیسای ارامنه ــ «حفّار» ی می گذشت ،
بر کناره  ا ش ، درختانِ «بیعار» کاشته بودند
هر ساله یکی دو بار به هزینه ی شرکت نفت و بادست کارگران روز مزد و تکّه طنابی و سطلی ،لایروبی می شد و کنارِ جوی می ریختند تا خشک شود و هفته ی بعد با کامیون ببرندشان.بچه ها از همان فرصت استفاده می کردند و در میان  لجن ها ، گنجینه هائی از قبیل چند سکّه ی دهشاهی زنگاری و بطری شکسته های سفید  و رنگی ، جمع می کردند و می فروختند (سفید کیلوئی یک ریال و رنگی ده شاهی) تا خرجِ «اتینا» شان(3)  کنند ( مثلا :سینما بهمنشیر دو ریالی و «سمّوسه» ی یک ریالی.)
بعد ها شرکت نفت ، برای صرفه جوئی در کار و هزینه «گریدر»لایروبی بزرگی به کار گرفت و چون شاخه های در ختان «مانور» و حرکت بازوئی را مختل می کردند ، چاره را در قلع و قمع درختانی دیدند که سایه  شان سر پناهِ مردمی بسیار بود.
«ننه عزیز»مستاجر ما بود و در یکی از دکانها با دو پسرش زندگی می کرد. «طبق»ی داشت که مختصر درآمدش ، کمک حالش بود.در طبق شش غرفه ئی ش ، تنقلات و مشغولیات بچه هارا تامین می کرد از جمله: «باسورَک و بَنَک و کُلخونگ»(بادامک ها ی کوهی)«تُخمَک»(تخمه) ی هندوانه و آفتاب گردان می فروخت به علاوه ی «اشنو» و کبریت سه ستاره و چند خرت و پرتی که به کار دختران و زنان می خورد.
با این که مطابق مرسوم باید «ننه کریم» باشد، همه اورا به «ننه عزیز»می شناختند که منسوب به پسر کوچکترش شده بود.کریم ، کار گر بود و همه ی روز، دیده نمی شد.این «عزیز» بود که «عزیز کرده» ی مادر شده بود.از ما چند سالی بزرگتر بود و احساس ریاست می کرد.روی شاخه های تنومند ترین  درخت ، که روبه روی دکان شان بود ، با تخته و «چتری»(برزنت) کلبه ئی ساخته و طناب محکمی به شاخه ئی بسته بود و نقش« تارزان» بازی می کرد و نعره زنان عرض حفار را طی میکرد ــ البته گاهی هم سقوط بود اما هیچ بچه ئی جرات مسخره کردن ش، نداشت. بیشتر وقتش را روی درخت می گذراند وگاهی حتا کاسه ی تلیت «آبجوجوه»(نخود آب) ش را همان بالا می خورد. کم پیش می آمد که به ما هم اجازه  دهد تا از امکانات ش بهره مند شویم.(البته وقتی به حمامی ، جائی می رفت ، از فرصت استفاده می کردیم که با فحش و نفرین مادرش رو به رو می شدیم.)
وقتی ارّه به دستان به در خت ش نزدیک می شدند ، عزیز با دسته کلنگی در دست، پای درخت ایستاده بود و مادرش در حالی که بال های چادرش را ضرب دری به کمرش گره زده بود ، تبرِهیزم شکنی در دست ، مراقب پسرش بود.
اول یکی از «چاووش» ها (پلیسِ شرکتی) سعی کرد با زبان خوش راضی شان کند، گفت:«از خرِ شیطون بیاین پایین» ننه ی عزیز گفت:« خر، سوار؛ جدّ و آبادته»
پلیس «نعلت بر شیطون»ی گفت و سوار دوچرخه اش شد و رفت.ساعتی بعد نشسته در صندوقِ«سیدکارِ اسپکتور»(4)آمد و چند اونیفرم پوش دیگرهم سواره درجیپی ، اضافه شدند. ننه عزیز گره چادرش را محکم تر کرد و رو به مردم گفت : «فقط شاهد باشین!»
پلیس ها دورعزیز ،حلقه زدند و خلع سلاح ش  کردند. مادرش چارقدش را باز کرد و موهای سفیدش را بیرون ریخت و یقه ی پیرهنش را درید و گفت:« ده تا مرد اومده تا یه پیره زنِ لچک به سر را بگیرن و ببرن کمیسری!»پیش رفت و تا آمد جای عزیز را پر کند ، اره کشهای دو دسته ئی ، اره را کشیدند .ننه عزیز خودش را انداخت روی یکی از آنها  و لیک زد و چهار پنج مرد و چند زن همسایه ریختند سرشان و ما بچه ها هم بیکار نایستادیم.
معلوم نشد کی ، کلانتری را خبر کرده بود ، که جیپی آمد و افسری و چند پاسبان پیاده شدند.وقتی دیدند حریف ننه عزیز نمی شوند «صورت مجلس»ی نوشتند که غیر از خودشان هیچ کس انگشت نزد.افسر ، توانست  پلیس های شرکتی را متقاعد کند که از خیرِ این یکی درخت بگذرند تا  شرِّ بزرگی بر پا نشود.
ننه عریز، همان روز جای زخمِ آن مجروح را با خاک و گُلاب ، پانسمان کرد.
سال های سال  و بعد از فوت ننه عزیز ، آن درختِ سرفراز، با جای زخمی در پایش ؛ به جا ماند و سایه سارِگسترده یال ش ، پناهگاهِ مردم گرما زده و خسته ی محلّه ی ما شد.
 
 *************************************
 
 1.درختان مناطق حارّه ئی  که چون تاب وتحمّلِ گرما و بی آبی شان بیشتر از آدمها بود به لقب«بیعار»مفتخر شده بودند.



+ | نوشته شده توسط: رضاستار دشتی در: پنج شنبه 13 بهمن 1391برچسب:,| نظرات  :

   - خاطرات - بخش پنجم


 در نظر دارم ، اگر دست م رسد،
با تکّه ئی از ریسمانِ خاطراتم ،
گوی خاکی را، چو قندیلی
بیاویزم به تاقِ آسمانِ شب.


 

 جایِ زخم


یکی از بازی های ما بچه هائی که شرارت از پر و پاچه مان می ریخت ، سنگ پرانی ، با تیرکمون به سوی کامیون های حاملِ تره بار بود.
شرط بندی می کردیم بر سر مثلا ،یکی دو استکان « باسورک ،بنک یا کلخونگ»(بادامک های کوهی)یا فوقِ فوقش ،بلیط دو ریالی سینما بهمنشیر و مخلّفاتش از جمله «پاکوره و سموسه» ی هندی.
 روزی که با «غُلو» و چند بچه ی تُخسِ دیگر،مشغول بودیم ،سنگی پراندم و دُرست خورد توی شیشه ی کامیون و پا گذاشتیم به فرار.
 راننده پیاده شد و از میان آن همه بچه ، غلو را دنبال کرد و چه نعره هائی می زد.روز بعدش ، ازغلو و بچه های شاهد ،شنیدم که  شوفر، دو دستش را گذاشته روی گوش های غلو و دو سه بار بلندش کرده و کوبیده تش به زمین و مدام نشانی خانه ی مارا می پرسیده و مجال نمی داده به او که بگوید.زبانِ غلو بند آمده و نیمه بیهوش افتاده بوده روی زمین ، که «ننه ماشالّا» به دادش رسیده و با لنگه ی «کرکاب»(1) پاشنه دارش ، کوبیده به سرِ شوفر و پخشِ زمینش کرده.راننده ، دستش بالا رفته که تلافی کند ، همین که پیره زنی را را دیده ، دستش از کارافتاده اما زبان به نفرین و فضا حت گشوده.
پاسبانی خبر کرده که با ننه ماشالّا در گیر شده و کلاهش افتاده در لجن حفّار. پاسبان صورت مجلس نوشته که: پیره زن علاوه بر فحّاشی به مامور در حال انجامِ وظیفه ،پاگونش را کنده.(مردم دیده بودند که خودش کنده.)
همان شب پدرم با گرو گذاشتن «عکس و لمبر» ش(2) اورا از کلانتری به خانه آورد که فردا خود را برای اعزام به دادگاه معرفی کند.
پسرش که کارمند صنعت نفت بود ، «سبیل پاسبان را چرب کرده» و با سپرده ئی ، خلاصیِ مادر را خریده بود.
شرط را ظاهرا برده بودم اما بازنده ی اصلی شدم.از همان سربند بوده که لُکنتِ زبان غلو ــ که رو به بهبودی می رفت ــ ،بیشتر شد و گفتارش کُند تر شده بود.
با این که بعدها و در سنین مختلف بارها و بارها از غلو و ننه ماشالّا و پسرش ، عذر خواهی کرده ام ،اما هنوز که هنوز ست ، جای ِآن زخمِ کُهنه ؛ مایه ی آزارم شده!


*************************************
 (1)دمپائی چوبی .
(2) «لمبر» Numberکارت شناسائی عکسدار صنعت نفت با کُد مخصوص که چندین رقمی بود.


********************************

 اما بعد:

 این پیشدرآمدی بوده است ، که«میاندرآمد» شده ؛ برخاطرات کودکی و نوجوانیم  که شرکای بسیار دارد:
 آنچه دیده و شنیده ام،از شما دوستان، کس نبیناد و هیچ دشمنِ ما حتا ، نشنواد! اجل دور سر بچه های محلات کارگرنشین (غیر شرکتی) دور میزد. آنان که جان به در برده اند از سخت جانی شان بوده یا از حسن اتفاق.
در کودکی اولین خطر خوردن نفت سفید بود به هوای آب خنک. گرما بیداد میکرد و بچه های تشنه ، له له زنان سراغ قوطی نفت پای فریمز می رفتند و قوطی را سر میکشیدند. چون آب یخ در دسترسشان نبود.(در «صندوق یخی« بود واغلب قفلی هم بردرش!)
غرق شدن در حفار ها و چارحوض و شط ها قتلگاه های بعدی بودند. اگر کوسه ای دست و پای بچه ای نمی خورد، از سر سیری کوسه بود یا بخت بچه و پدر و مادرش !
برای آموختن شنا به جای استخر ، بچه ها مجبور بودند سری به شط بهمنشیر بزنند و بیشلمبوی(نوعی ماهی ذوحیاتین) بگیرند ودر دهانش بشاشند. گرفتنش مصیبتی بود ، لیز بود وبه سرعت در سوراخی می چپید...
 البته خوردن نفت وغرق شدن نوع تمیزش بود وگرنه پرت شدن از پشت سواری هائی که «چلپ»(1) می گرفتند، مخصوصا سواریهای خط «گصبه »و کامیونهای حامل هندوانه وقطارهای باری شرکتی در کمین جان بچه ها بود.
بچه ی پرت شده گاهی زیر ماشین بعدی می رفت که شکستن یا قطع دست وپای، کمترین خسارتش بود. بدتر ازآن له شدن لای چرخهای قطار وریل بود.
برای درمان بچه ی همسایه مان که دچار «سیاه سُرفه» بود، شیر خرِ (2) به خوردش میدادند که ضد درمان بود.
و ما چه سخت جان هائی بودیم، که از آن مخمصه ی مرگ ، جسته ایم. شاید ابتلاء به بیماری ها ی گوناگون ، مارا «واکسینه»ی طبیعی کرده بود!
پیش از هر چیز اضافه کنم: بنا ندارم که «خاطرات»م فقط از «خطرات» حکایت کند و یا سراسر ترسناله های زار باشد وغمنامه های نزار.
روزهای شاد هم کم نداشتیم. از دامادی های چند شبانه روزی و ختنه سورونهائی که کم از دامادی نبود، بگیر ، تا حموم روون و حنابندون عروس که بسیار بود.
کوچه ی ما خانه هائی با بیست خانوارداشت و تقریبا همه ی اقوام را داشتیم با تنوع فرهنگها .تشمالهای بختیاری و کمانچه کشان خرم آبادی وساز و نقاره ی کردی وکولیهای عرب زبان ، کوچه را یکپارچه  پرازشادی می کردند .
اگر غیر از این بود و فقط مرگ و میر، باید تخم و ترکه ی بچه های آنروز آبادان ورمی افتاد(3) ،که نیفتاده و خود و بچه هایشان در سراسر ایران و دور جهان پراکنده اند، تا چراغ شهرشان را روشن نگهدارند . ( بد نیست اگر نمی دانید، بدانید که آبادان آنروز پر بچه ترین شهر ایران بود . علاوه برعوامل گرما و خرما و سموسه و پاکوره ی هندی ، حق اولادِ  ده بیست تومنی شرکت نفت و تبدیل کواتر دو اتاقی به سه تائی هم نقش اساسی داشت .)

 ****************************************

 1.آویزان شدن به پشت ماشین و قطار.
2.برای تهیه اش تا بیابانهای جاده ی آبادان اهواز رفتم تا از خرِ کولی های عرب زبان کمک بگیرم.

( شاهد بودم ،که  به بچه ی ننه عباس را که تب شدیدِ همراه با تشنج داشت،شیر الاغ خام خوراندند و در میان «جُل»(پالونِ) الاغی  خواباندند رویش را پوشاندند و دورش «سرگین»خر، سوزاندند. پیداست که جز مرگ پی آمدی نداشت! در حالی که یکی از درمان های ساده خنک کردن تن بچه با آب یخ است.)

********************************************

علی خون

 علی خون کُرده سربارِعمویِ پُراولادش بود که جا و درآمدش برای خودشان هم کفایت نمی کرد.
وقتی بچه ی چهار پنج ساله ئی بوده و ساکن دریکی از روستاهای «بیجار کردستان»،یک چشمش را بعد از بیماری آبله ، از دست داده بود.
چپ پا بود و برایم حریف قدری بود در «روپائی زنی» با توپ پوست کنده ی تنیس(1).(مدت زمان ش را به یاد ندارم اما شاید بیش از سیصد تا می زد.)
علی خون  از همه ی بچه های محل بی نواتر بود ، اما نام و فامیل ش که درسجلدش نوشته شده بود؛«ارکست»ی کامل  بود و چه سازمجلّلی می زد:«علی خانِ بیجاری کردستانیِ دیاکو نژاد»
(لابد صادر کننده ی سجلد با پدر علی خون ، شوخی کرده .تا با سلسله ی «ماد ها» نیمچه آشنا نشدم ، نمی دانستم «دیاکو» ،بنیانگذار امپراتوری مادهابوده.)

 علی خان مجبور شد پیش از اتمام دوره ی ابتدائی ترک تحصیل کند و وردستِ بنّاها به کارمشغول شود.وقتی «اوس رجب بنا » جارو به دست ، عزم سفر کویت کرد  ــ می گفتند ، پول ریخته ، فقط یکی باید باشه که جاروکنه! ــ  ؛ علی خون همراهش  شد تا گونی به دست ، دنبال اوسّاش بدود و گونی پُر کند.رفت و ماندگار شد.
بعد از پنج شش سال بر گشت. روزی که از تاکسی پیاده شد ،یک پا ش شلوار پوش بود و پای دیگرش در «گرده پا»(2)ئی پنهان بود که به پاچه ی ورمالیده اش ، سنجاق قفلی بزرگی زده بود!
کمک کردیم تا صندوق پلیتی پُرنقش و نگار و دو پتوی پلنگی ش را به خانه ی عموش ، برساند.
فردای همان روز از چند و چونِ سختی سفر و کار مشکلِ عمله گی ش ، آن هم در گرمای خفه و نفس گیر کویت ، با خبر شدیم.
گفت که ، شبانه با پانزده نفر دیگر از آخرین نهرِ«گصبه»(3) با بلم به «فو»(4) رفته اند و بعد از گذر از نخل ها وارد شنزاری شده و تا نزدیکی های سحر پیاده بیابان «رَمل»(5) را گز کرده اند.روزها از خسته گی و پرهیز از دیده شدن ، لای شنهای داغِ آفتاب خورده ، مثل میّت می افتاده.بزرگترها باید یکی شان بیدار می مانده که نوبتی بوده.گشتی های کویتی و عراقی بارها از نزدیک سرشان رد شده و ترس ؛ آن هارا نیمه جان کرده.چند روزی با قمقمه ئی آب گرم و تکّه ئی نان خشک سرکرده و دَم دَمای صبح وارد ساختمان  نیمه کاره ئی شده و از فردای همان روز ، مشغول بوده.
می گفت :حتا روزهای جمعه و تعطیل هم جرات نداشتُم که شهر برُم ، اگه می دیدن ؛ اول زندان و بعد هم «دیپورت» روشاخ ش بود .
روزی تیرآهنی از چنگ جرثقیل در رفته و سقوط کرده ، علی دیده و خواسته فرار کند اما پشت زانوی ش را گرفته و برزمین ش کوبیده. نه مجوز ورود داشته نه اجازه ی کار ونه  بیمه ئی.در بیمارستان ، پایش را از او گرفته اند. صاحب کار لطف کرده! و با مبلغی ناچیز در لنجش نشانده و مثل «مالِ بد» ی پس ش فرستاده تا «بیخ ریش» صاحب نداشته ش بچسپد.
چندی بعد ، صندوق یخی «ننه خاور» را خرید و بساط «لملیت»(لیموناد) فروشی را علم کرد و در کنارش  آب یخِ لیوانی ده شی (ده شاهی) می فروخت و دکّه اش پاتوق بچه ها شده بود.
تا چندین ماه با اشاره به پاچه ی کوتاه شلوارش ، می گفت ،هنوز به جایِ خالی ش عادت نکِردُم.


*********************************
 1. توپ های تنیس را از لای «جالیِ» زمین های تنیس «بوارده و بریم» ــ با هزاران درد سر ــ ، بیرون می کشیدیم و در قوطی بنزین می انداختیم و چندین ساعت که می خیسد ؛ چسپ ش وا می رفت و لخت «مادر زاد» می شد.نمی دانید وقتی آن را به بدنه ی سیمانی «حفّار» می زدیم چه صدای خوشی داشت.هر بچه ئی که در برگشت توپ را در هوا«بُل»می گرفت ، صاحب توپی می شد که «بیت المال» بچه ها بود.
2. کلمه ئی لُری و به معنای شلوارک است .
3. در اصل «قصبه»است که حالا «اروند کنار» شده. نهاده بر کرانه ی «اروند»(شط العرب سابق)
4. «فو» عربی ست و به معنای«دهانه» و مثل «سنگ حجر السود» مردم آنرا «دهانه ی فو» می گویند. جائی که اروند به خلیج فارس می ریزد.

*********************************


سکّه های رایجِ بی پشتوانه!

 وقتی دومین کار خانه ی«کوکا کولا»ی ایران در آبادان ــ «بریم»(1) پشت فروشگاه ستاره آبی ــ  افتتاح شد ، محض تبلیغِ بیشتر و موثرتر، در کاغذ هائی که پخش کردند آمده بود؛ که هر کس با دوچرخه ی «ترکبند دار» به کارخانه مراجعه کند ، می تواند صاحب یک جعبه نوشابه شود.
ما بچه ها از خدا خواسته هر چه دوچرخه ی کرایه ئی و تعمیراتی در اختیار «سید چرخی» بود ، گرفتیم و با تیر و تخته و سیم و طناب ، ترکبندی به پشت دوچرخه تیارکردیم(2) و سوار شدیم.
غل غلغه ئی بود که بیا و ببین! به پنجاه شصت نفری که زودتر رسیده بودند، به یک کوکای خنک و تکّه ئی کیکِ کشمشی هم دعوت بودیم که همه ش به تن مان چسبید.
گفتند باید با همین دوچرخه و جعبه ها ، تا میدانِ  مجسّمه برانید که آن جا عکاس ها منتظر شما هستند.نگفتم، چشم!
با طناب محکم بستیمش به ترکِ لق لقو و« قمبرِملّا احمد» گفت، «بگین یاعلی و برونین تا برونیم.»



+ | نوشته شده توسط: رضاستار دشتی در: پنج شنبه 13 بهمن 1391برچسب:,| نظرات  :

   - خاطرات - بخش ششم


 مشکلِ نیروی گریز از مرکز!

 همه ساله در ایام نوروزی مسابقات اسب دوانی در پیست شرکت نفت ــ بین آبادان و خرمشهر ــ بر گزار می شد که همواره در حضور «والا حضرت! غلام رضا» بود. (که سرانجام ، «حضرت» ش را مردم  از اسب پائین کشیدند.)
 با این که مسابقه بعد از ظهر و بعد از خنک شدن نسبی هوا و سایه دار شدنِ جایگاه مخصوص بود ،از صبح ساعت نُه و ده «تریلی»(1)های کارگری در محلات کار گرنشین «فرحا باد و بهار» و فقیر نشین احمد آباد و منطقه ی مرکزی شهر می گشتند و با جار وجنجال ، تماشاچیِ سیاهی لشکر جمع می کردند تا وقتی حضرات وارد می شوند برای شان دستی تکان دهند و هورائی بکشند.
 ما معمولا از رو به روی «باشگاه ایران» سوار می شدیم.
 یک سال ــ بخوان سیاهسال ــ تریلی نصیب مان نشد و مجبور شدیم زودترخودمان را با کامیون  برسانیم ، تا مبادا صدای کف زدن ها  ،ضعیف  شود!
راننده ما را مثلِ جنس های بُنجل و وسائل از کار افتاده ی «سلویچ»ی(1) بار کرد و موتورش ، «چالو» (2) شد و با تکان های تندی راه افتاد.لبه ی کامیون به نسبت کوتاه  و تا زیر زانوی ما بود.وقتی دور فلکه ی «الفی بریم» پیچید و ما گرفتار خاصیّت «گریز از مرکز»شدیم و همه ریختند روی ما که سمت راست بودیم.چنان فشار زیاد بود که مقاومت غیرممکن شد و عدّه ئی پرت شدند در پباده رو.من که تقریبا کنار کابین راننده بودم با سخت جانی ، چنگ در لوله ئی زدم وباقی ماندم. چشمتان نبیناد ، تمام پوست دو پایم از زانو به پائین خراشید و چنان خونی می رفت که نیمه بیهوش با چند سرو دست و پا شکسته ی دیگر ، رساندنمان به «اسپیتال»(2) . بعد از پانسمان و مراجعات مکرر، چند ماه شل می زدم .

********************************
1.محل تخلیه ی اسقاطی ها.

2. کامیون هائی را سقفدار کرده و به جای اتوبوس مورد استفاده ی کارگرن و خانواده شان بود. شیشه نداشت و پیش چشم مردم را «جالی»(حصار فلزی) می پوشاند و همه چیز را مشبّک می دیدی!

3. بیمارستان.

************************************

سیماب چوغلتان بود ،بازیچه ی دستِ بچه ها شد.


اغلب اتوموبیل داران اروپا ــ خاصّه اسکاندیناوی ــ از مصرف بنزین جیوه دار، پرهیز می کنند.( می گویند،ثابت شده که سرطان زا ست.)


اما ما بچه های فضول و نا آگاه آن روزگارِ وانفسا، در به در به دنبال یکی دو قطره جیوه می گشتیم تا با غلتاندن شان در کف دست و دیدنِ تغییر اندازه شان سرِ «دردِ سرساز»مان را گرم کنیم.

 بعضی از پدرها که در پالایشگاه کار می کردند ــ نا آگاه تر از ما ــ چند مثقالی در «سپرتاس»(1)شان قاچاقی خارج می کردند تا از شرّ دیگر ، شیطنت های ما در امان باشند.بچه ها شان ، دو سه قطره ی اندازه ی «ماشک» ی(ماش) را به کمتر از یکی دو ریال نمی فروختند.

 روزی بخت با ما یاری کرد!! و یکی از خمره های جیوه ، که در کامیونی بود ؛ پرت شد و شکست و سطح خیابان را جیوه های شفّاف و فرّار پر کرد. قطرات ریز تر، جذب بزرگتر ها می شدند و اعجاب ما را برمی انگیختند.(با توجه به سنگینی بیش از حدّ جیوه ، شاید صد کیلوئی می شد.)

اگر بدانید چه ولوله و قشقرقی به پاشد!پیش از آن که آتش نشانان و پلیس های شرکتی سربرسند ، هر بچه ئی ــ به نسبت زور و جثّه اش ــ چند صد گرمی ، درهرظرفی که دم دست ش بود ، حتا «دولکه»ی(2) آبخوری شان را پر کرده و به خانه برده بود.

 روز بعد پلیس ها برگشتند و حاضر بودند هر صد گرمش را به ده تومن بخرند. فروختیم اما به قدر نیازمان چند مثقالی نگه داشتیم.

 غلتنده گی و انفصال و اتصالِ مجّددشان تا مدت ها سر گرمی ما شده بود .( می دانید که عادت نداشتیم بعد از بازی دست مان را بشوئیم.)
خدا میداند از میان آن همه بچه های آلوده شده ی آن روزها، چند سالی بعد ، چند تاشان به سرطان(3) مبلا شدند و پیش از موعد رفتند و چند تا هنوز گرفتارند.

 اما این راوی که در خدمت شما ست «بادمجانِ بم»ی بوده که دچار ان آفت نشده .( البته تا همین امروز. فردا را فقط خودش می داند ، که دانای کلّ است.)

1. ظرف دو سه طبقه ی غذا که هر کارگری  با خود می برد.
 2. ظرفی به بزرگی پارچ آب که از آهن «گالوانیزه» می ساختند.

* اگر نمی خواهی که بازیچه ی دست مردم روزگار شوی ، از خود نمائی و جلوه فروشی بپرهیز!

 3.همان بیماری که «ننه ی اسی» حتا از اسمش هم می ترسید. گاهی او را «کلّه گپو»(سر بزرگه) و گاهی پوشیده تر حتا ، به «نومش نَبَر»بسنده می کرد.


 

ننه ماهی

 شرجی و گرما یِ سنگینی ، مثلِ بختک  افتاده بود رو سینه ی حیاط. نه برق داشتیم ، نه آب لوله کشی . صندوق یخیِ چوبی دو جداره ی «چینکو»(1) و خاکه ارّهای بین چوب و پلیت ش ، حریف آن گرما نبود و نیم قالب یخِ ما مثلِ دمبّه ی روی آتش ، آب می شد. هیچ بچه ئی در خانه نمانده بود، همه پناه برده بودند به خنکایِ نسبی آب شط که توی «حفّار» جاری بود ، یا افتاده بودند زیر سایه ها ی لکه دار «بیعارِ»(2) کنارِ جوی.بزرگترها از جمله پدرم ، مثلِ «بشوش» (مرغابی) یک پاش تو حمومک و زیرِ دله ئی از آب چاه و یک پاش زیرِسیایه ی بی رمقِ «سوبات»(سایه بان حصیری)

 با حمید»(جاسمیان مدافع بعدی تیم ملی فوتبال) نشسته بودیم زیرِسایه سارِ درخت «ننه عزیز» و برای دفعِ آن گرمای لعنتی ، تهِ یک قوری پراز چای و لیمو عمانی را در آورده بودیم و منتظر بعدی ش بودیم ، که پیرمردی و جوانی نزدیک مان شدند. جوانک ، در آن گرمایِ رطب پزان ــ مثل حاشیه نشینان کویرــ با دستاری، سر و گوشش را پیچیده بود و دستش روی گوشش گذاشته وخُلقش تنگ تر از پیرمرد بود.

پیرمرد پرسید :«خونه ی کل عبدولّای دشسونیِ بلدین؟» گفتم: پسرشُم .رو به جوان پرسید :«قدرتِ خدایِ می بینی که عدل ، بییم سراغ بچه ش؟!خو معلومه که نمی شناسِ تمون ، بار اوله مونه!» محکم با کف دست زد ، تختِ سینه ی خودش ش و گفت:«  مو عامو حسینِ خارگیُم ، ئی یم پسرُم ؛ هاشمه»

 برخاستم و رو به خانه رفتیم و درهمین فاصله ازعمو، مختصر شنیدم که هاشم غواص و صیاد مروارید بوده و پرده ی گوشش پاره شده و حالا محتاج درمان است و شنیده که تنها جا و کسی که می تواند کمکش کند «اسپیتال»(بیمارستان)شرکت نفت است و دکتر «جانسون»انگلیسی !

 وارد حیاط که شدیم ، پدرم زیرِ شمد شوشتری خیسخورده ،دراز کشیده بود. برخاست و بعد از خوشآمد ، احوال شان ، پرسید و عمو توضیح داد:«چن وقت پیشا ، هاشمِ مون، زیادی غوص میخوره و زیادی پویین میره، بلکت چیِ بهتری گیرش بیآت، چشمش می یفته به زنِ موبلندی که از ناف به پویین ،میش مویی(2) بوده. زن ، مشتِ بسّشه وازمی کنه و یه مرواریِ خوش قواره که اگه بگُم ، قدِ یه فندق ، کم گفتُم، به هاشم می دِه و می گه مالِ خودت ، به شرطی که دفعی بعدی که می یی، یه «ننو»(3) سی دخترُم بیاری!»پدرم از هاشم پرسید:«بعدشِ دیگه، خوت بُگو!» عمو گفت:«نگفتُم پرده ی گوشش پاره ن ؟»گفتم «برای مو، گفتی»عمو گفت:« چه فرق می کنه؟! مخلصِ کلام ، همی ، که دفعی بعدی ، دسّ خالی غوص می خوره، یعنی اگه تو بودی ورمیداشتی یه ننوی چوبی ــ یا چه میدونُم بگو آهنی ــ با خودت می بُردی؟ بگو، نه!وقتی چشمش به «ننه موییی»(4) می یفته زعله تَرَک می شه و زبونش بند می آت . اونم نامردی نمی کنه و یه قفای محکم می زنه تو گوشِ هاشِمُم که وقتی اومد بالا،از گوشاش  مثه لوله ی «بوریک»(5) ،  خون میزد بیرون!»

 (آن روز نیمه ئی باور کردم و برای حمید که گفتم ،گفت، یعنی تو باور می کنی؟ گفتم تو چی؟ گفت نمی دونُم!

 
**********************************
 (1)درختان تُنُکِ مناطق حارّه ئی. (2) «میش ماهی» از ماهی های بزرگ خلیج فارس است.  (3) گهواره . (4) پری دریائی. اما از کسی دیگر این اصطلاحِ «ننه ماهی» را نشنیده ام . 5. همان «ابریق»عربی ست که علاوه بر «تُنگ»بزرگ آب به معنی آفتابه هم هست.

**************************************


 خاکسترِپیری و غُربت ،جامِ زنگار خورده یِ خاطرات را صیقل و جَلا می دهد.


***************************

 



+ | نوشته شده توسط: رضاستار دشتی در: پنج شنبه 13 بهمن 1391برچسب:,| نظرات  :

   - خاطرات - بخش هفتم


 اولین همسایه ئی که صاحب «شورلتِ»سواری شد!

با مادرش از«کازرون»  ــ مثلِ بسیاری دیگر ــ برای یافتن کار و زندگیِ بهتر به آبادان آمده بود. «کل جلیلِ کازرونی» ــ ازهمکازان پدرم ــ آورده بوده شان درِحیاطِ ما  و درخواستِ اتاقی برای آن ها کرده بوده.خالی نداشته ایم و پدرم مجبور شده به کمک خودِ «حسن کازرونی» و کل جلیل ، گوشه ی حیاط ، اتاقی موقّت ــ با پلیت و بوریا ــ برای شان بسازند.
کاری گیرنیاورده و پدرم دستمایه ئی مختصر به او داده تا یک سینی و ترازوی کوچکی بخرد وصبحِ سحر، سرِ راهِ کارگران پالایشگاه بنشیند و حلوای شوشتری و پنیرِ«گُصبه»(قصبه) بفروشد ــ از همان سربند بوده که «حسن کازورنی» معروف شده بوده به «حسن حلوائی» و روز به روز توسعه ی دخل ش بوده، اما همچنان کرایه ی خانه را شبی پنج ریال می داده که اغلب خرجِ «اَتینا»ی(1) ما بچه ها می شده.
اما اورا از زمانی به خاطر می آورم که صاحب دکّانی پُررونق شده بود. روزی با یک سواری دستِ چندمِ «شورلت» وارد «سبخ»(2) رو به روی خانه مان شد و گفت خریده که بین آبادان ــ خرمشهر مسافرکشی کند.
کمک کردیم و با آب حفّارو تکه  لُنگ های پاره پوره ئی، ماشین را شستیم و برق انداختیم. روی صندلی های پَت و پَهنش پتوی ملافه دار انداختیم .ما وخیرالنساء و چند بچه ی همسایه را دعوت کرد که گشتی توی بوارده بزنیم وماشین را «معاینه ی فنی»کنیم.پدرم ــ که صاحب خانه بود و ریش سفیدِ محل ــ جلو نشست و شاید با مادرِ حسن، دست کم ده نفر عقب نشستند ومن سمتِ چپِ حسن نشستم که تازه شکمش باد کرده بود و به پهلوی من و طوقیِ فرمون گیرمی کرد.
نرسیده به سینما تاج ، مثلِ «چراغ موشی» توی دالان مان، پِت پِت کرد وخاموش شد. نشون به همون نشونی که روشن نشد که نشد. همه ، پیا ده شدیم وازهمان جا تا گاراژِ پشت شهرداری ، هُلِش دادیم وشب از درد کَت وکول، خواب مان نبُرد!
 

*************************

 

 
 
·         1. خرج های غیر ضروری که برج هم می گفتند.
·         .شوره زاروسیعی میان حفار و خیابان بوارده که زمین فوتبال و دیگر بازیهای ما بود.2
 
 
  
 
جمعه ئی که چا ر شمبه بود!

همسایه مون اسا اکبر سلمونی، هر هفته دعوت مجله ی «توفیق»(1) را اجابت می کرد.(نمازش قضا می شد اما حمام صبح جمعه ی او هرگز!) 
لنگ خیس حمامش را رو بند رخت حیاط پهن کرد و رو به من گفت که برای «ننه ی بچه ها»ش ازبازار صفا، «خِریطی»(2) و «قندرون»(3) بخرم.( منظورش زنش، «خاور» بود که دور از جون شما ، خیلی چپل بود.میگفتن: شبی که رفتن خواسگاری ش«مین فیوز» سرتاسر «لین»شون رفته بوده. معلوم نمیشد کی وقت زایمونشه.مثه گربه، آسونزا بود. دیگه رو چار دیوار اتاق شون جای علامت (+) ی که با «چویت»(4) میزدن نبود. ( یه بار تو حموم «جرمنی» با دس و پای حنا بسه و کهنه پیچ، زائیده بود) 
خاور محض تعجیل و تشویقم گفت: دو قرون م مُزِّ پاته! 
به بازار رسیدم . چه محشری بود. شاید نوروز نزدیک می شد. .
تق وتوق راسته ی« پلیت سازها» گوش آدم را کر میکرد. با «چینکو»( آهن گالوانیزه) آفتابه ، طشت ، «دولکه» (پارچ آب)و «میسخنه» (5) می ساختند. سروصدای دست فروشان زن و مرد توی کله ی آدم می پیچید.
, باید ته بندی میکردم. رفتم سراغ خرما فروشی که خرمای «کرکاب» ش (کبکآب دشتسون )را جار می زد.دو سه ریال دادم و خرما و ارده ی تازه ساب ــ که هنوز گرمای مالش عصاری در تنش بود ــ گرفتم وقاتی که شد مشت و مال ش دادم و حلوای مشتی تیار کردم(روبه راه کردم) و ــ جای شما خالی ــ روندُم ش ! (همه را خوردم)’ 
راه افتادم طرف معرکه ی حسن فوج که ناشیانه روی شیشه های نوک تیز دراز کشیده بود. (حرفه ای نبود و به قول خودش به قد «چتول» شبش کار می کرد.) همین که می خواستند قالب «چمنتو» (سیمانی) را روی سینه اش بگذارند تا با پتکی خردش کنند ، مثل فنر از جا ش می پرید و داد میزد: «آخ بویه! مسلمون! اینه بدن ، جه جور می شازه با اینه شیسه؟»(6) اگر بچه ئی مزاحم کارش میشد، التماسش میکرد:«جوون! بری حرم ابلفض زیارت، نزن تو نونم!» 
تا کاسه ای دستش گرفت و دوره افتاد، از معرکه ش جدا شدم.
بساط زنهای دستفروش روی زمین پهن بود. بعضی که عراقی بودند،«شیله» و«عبایه»(7) و «چفیه عگال» میفروختند وبرخی دیگر، «گاگِله(8) و«خریطی» و«کُماتیل» (9) وپنیر گصبه، عرضه می کردند. 
عباس کلو( گدائی که ظاهرا باربر بود) داد می زد: خدایا برسون یه گونی سه خطی پُرِ دهشایی.
از جلو پرده ی «کربلا» که رد می شدم دیدم «خولی» را توی دیگ بزرگی نشانده اند و زیرش کلی هیزم افروخته بود. زبانش به چه درازی در آمده بود. پرده خوان با چوب اشاره اش میزد رو زبونش و می گفت باید بدم ئی زبون درازت ببرن تا دیگه برام شکلک در نیاری! . گوشه ی بازار یک اسکناس تا خورده ی پنج تومنی افتاده بود.پا گذاشتم روش و از ترس این که مبادا به نخی بسته شده باشه، نشستم و دست کردم زیر کفشم ومحکم گرفتمش و با هم پا شدیم. بی آنکه پر درآورده باشم، میخواستم تا سینما متروپل پرواز کنم و با یک بلیط « بندر هش پا» (اشباح) و «خنجر مقدس» را ببینم
.از جلو« نابی» که رد می شدم هوس یک دست کباب کوبیده با تماته(10) و مخلفاتش کردم .داخل شدم و سفارش دادم ولیموناد گلوله ای(11) خواستم که نداشت، به دوغ لیلی قناعت کردم.
بعد ش دو استکان« باسورک»(12) خریدم و بلیط لژ گرفتم و رفتم ردیف آخر نشستم. فیلم که شروع شد تعجب کردم که «چرا مردم پول بیشتر مید ن تا فیلم را تار و کدر بینن.» چند بار جایمِ عوض کردم و جلو و جلوتر رفتم ، آخرش هم اون طور که می خواستم نشد که نشد. (چند سال بعد ــ یادش به خیر آقای ایرانی دبیر طبعی مان ــ گفت باید عینک بزنم. زدم و عینکی شدم.) از سینما که اومدم بیرون چشام پیلی پیلی می رفت. یهو یادم افتاد که سفارش گوهر رو دسّم مونده. 

**************************************************************************
(1) فکاهی«توفیق» پنج شنبه ها منتشر می شد و روی جلدش توصیه می کرد:«همشهری، شب جمعه دوچیز یادت نره ، توفیق و...» (2)فرآورده ای گوگردی رنگ که از گل نی عمل می آوردند و اغلب زنان ویاردار مصرفش می کردند. (3) اغلب زنان باردار به جای آدامس می جویدند.(4)چویت همان لاجورد ست که به چهار دیوار اتاق زائو میزدند تا بچه را «آل» (دیو)نبرد!.
(5) سطل دهان باریکی که زنهای روستائی برای حمل آب به کار میبردند.
(6)این بدن چه گونه می تواند با سیشه ی نوک تیز بسازد؟
(7) روسری و چادر زنانه ی عربی.
 
(8)سبزی خودروی شور (9)ترکیبی از کنجد و شیره ی خرما که به شکل گردو درش می آوردند.
 
(10)گوجه فرنگی
 
11) دهانه ی شیشه ا ش دوتا واشر داشت که با فشار انگشت می افتاد تو محفظه ی کوچکی. گاز بسیار داشت و برای عوام دوای رفع سوء هاضمه بود. (9)بادامک کوهی 

(12)بادامک کوهی
 
                                              *******************************  
کاشکی !
 
 
پدرم یک اسکناس رنگ و رو رفته ی  پنج! ریالی داد دستم که خرج حمام هفته گی م بود. شاید سیزده ساله بودم، پول را گرفتم و با خودم گفتم: خوبه عوض حموم «جرمن»(1) پنج قرونی، میرم حموم مفتی شرکت نفت(2) و برگشتنا صاحب همون سازی میشم که دیروز دیدم.
راه افتادم به طرف بازارصفا که حمام مجانی شرکتی با دوش آب گرم و سرد اما بدون در، منتظرم بود                                                     
بازار غلغله بود. بچه ی لین مون،«اسمیلو» نی جفتی بندری میزد و«مایی موتو»(3)و«روبیون»(4)می فروخت.
اول اسکناسم را پیش یک بقال خرد کردم، بعد راه افتادم طرف بساط «خمارو» که چسبیده به دیوار حمام ، علَم ش کرده بود ( تریاکی بود، اما خوش تیپ و خوش پوش میگشت.پیرهن ش همیشه «فوروت»  و بلیزش «بای فورد» بود.مدتی  به ضرب «بریانتین» مویش «کلارک گیبل»ی بود وتمیز آ ب و جاروش می کرد. این روزها «کرنیلی» شده بود. )گفتن نداره: «ریبون»ش شبانه روزی بود و قلاف ش بیخ کمربندش آویزون بود.. 
سر و زبون دار بود. فیس می کرد که: تو «بنگله»ی (5)بزرگ «مستر پال کول»(رئیس پالایشگاه) صاحب «بوی روم»(6) چار اتاقه بوده، بعد «گریت»(رتبه) گرفته و «بارمن»(مسئول بار) شده. میگفت : تازه  «فورمن»(سرپرست) شده بودم و«کانتین»(آشپزخانه)ی بزرگ «گست هوس»(مهمانسرا) می چرخوندم که رئیس مئیسا ترسیدن و دوسیه(پرونده) ی ناموسی بارم کردن و«آف» شدم و«فینیش»(اخراج))»!
(قول گفتنی بچه ها، هندی گیر اورده بود و«ربیت»(چاخان) می کرد)
سینی اش بازارچه ای بود با بیش از سی حجره و در هر حجره کالائی خوابیده بود.یک ریال که روی جنسی می گذاشتی و عقربه ای که سیخ کبابی بود و دانه ی تسبیحی به یک سرش آویخته داشت وسط سینی میچرخید. اگر روی حجره ات متوقف می شد، صاحب کالایش می شدی که به چشم ما بچه ها خیلی گرون بود. برق وبورق یک سازدهنی صدفی چشمم را گرفته بود. بی معطلی یک ریال رویش گذاشتم. عقربه چرخید و از روی سرم گذشت و  رفت.رفت و حجره ی بی مسافری پیدا کرد و نشست. خمارو جار میزد که : غیر از تخم آدمیزا ، همه چی دارم و همش م «آکبند» و«فابریک» ن (7).  بار دوم همونجا گذاشتم و باز هم بی نصیب شدم!  چهار بار باختم . لاکردار چه چشمکی می زد! آخرین پولم را روی سازم گذاشته بودم و منتظر یختم بودم. حجره های النگوی «رد گل»(8)، سیگار اشنو و همای بیضی(که به قول خمارو نشئه شون بیشتر از «لاکی» و «کمل»بود) ،صابون «لایف بوی» ، موچین و ناخنگیرو بسته های آدامس«پی کی» و تیغ«ناست» همه مشتری داشتند، اما خمارو دست دست می کرد و چشمش دمبال مشتری بیشتربود. پیر زنی که روی النگو وگوشواره سرمایه گذاری کرده بود طاقت ش طاق شد و  صدایش در آمد که:خمارو چته؟ مگه «دلیور»اتوبوس« شهری گدا»ای   که تا «فول» نشه «چالو» ش نمی کنی؟(9)!
 دل تو دلم نبود. درست وقتی خمارو می خواست عقربه ی اقبال را بچرخاند، کارگری که لباس نیمدار و پر از   پشنگه ی گل و گچ خشکیده، به تن داشت از راه رسید و رو صابون «الجمال»  (که عکس زن قشنگی روش بود) دوتا دهشاهی زرد و مسی گذاشت.خمارو معاینه شون کرد و لب و لوچه ش آویزون شد.( چو افتاده بود که دهشی سال 1315 نصفش طلای خالصه!)
گردونه گردید و چرخید، به ساز دهنی که رسید پا سست کرد.   اما بی انصاف رد شد و رفت!   
همین که چشم تنگ دانه ی تسبیح ، به جمال خوش آب و رنگ زن افتاد، «چو بید برسرایمان خویش»(10)  لرزید و از پای در آمد!   مرد، الجمال ش را قاپید و داخل حمام شد..                                                           
حوصله ی گربه شور هم نداشتم . دلخور و پکر راه افتادم.حتا شیرینی خرمای لای دندان ها یم ، نمی توانست تلخی باخت و زهر حسرتِ ساز را کم کند.
*****************************************************                   
  شاید از نگاه بعضی،حق به حقدار رسیده، اما مگر راوی ، ناحق بود؟       
هنوز وبعد از آن همه سال دل در گرو همان ساز صدفی دارم و تا همین الآن،  همدرد و همراه «عبدو»ی بچه گیم هستم که با بغضی در گلو و به قول خودش گربه شور نکرده ، رو به سوئی نا معلوم می رود. می رود و نمی رسد.
 

************************************************

 

 
1.قدیمی ترین حمام عمومی آبادان که در صفحه های بعدی به تفصیل می آید.
2. در بازار «صفا» و حلبی سازان و خرمافروشان .با هزینه ی شرکت نفت و برای بهداشت فروشندکان و کارگران آن بازار ساخته شده و عمومی بود و مجانی.
3. ماهی های ریز نمکسود در روغن ماهی..
4. میگوی خشک و نمکسود.
5.  Bungalow»  ویلای مجهز روئسای شرکت نفت.
6. Boyroom  تک اتاقه ئی گوشه حیاط ویلاها برای مستخدمین و پادوهای آشپز خانه.
7. همه بسته بندی شده ی کارخانه است!
8. بدلی از طلا.
9. «مگر راننده ی اتوبوسهای قراضه ی «آقا بابا» هستی که تا پر نشود موتور را روشن نمی کنی؟»
10. «چو بید...» را از حافظ وام گرفته ام
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم                که دل به دست کمان ابروئی ست کافرکیش
و به این بیت هم نظری داشته ام:
رشته ی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار              دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بو
 

 

 

 

**********************************
 

کوله با رِ «خاطرات» ی که برشانه های خسته ام، سنگینی می کند، رویِ دامنِ«مونیتور» و دگمه های«کیبورد»م می ریزم تا به دستِ صاحبانِ اصلی ش ــ که شما باشید ــ برسانند.
********************** 

 

 

ترس!

 

 
«داوود» بالا بلند بود که لقب «لیلق» را بزرگترها به او عطا کرده بودند. برای ما اما ، همان «داوود عشقی»بود. از آن روزی«عشقی»شد، که بی «عاشق»شدن، مبتلای درد سنگینِ«مجنون»صفتان شد.1
پیش از آن گرفتاری هم ، با ما کم تر می جوشید و بیشتر ، در خودش می پلکید و با خودش بازی می کرد.
روزی ناپرهیزی کرده بود و در فاصله ی تاریکیِ باقی مانده از شب و روشنای بی رمقِ سحر ،رفته بوده تا نفر اول ، در صفِ یخ کوپنی باشد.
وقتی از باریک نایِ لوله های انتقالِ نفت به «تانک فارم»می گذشته ، چیزی وحشتناک دیده و از هوش رفته بوده. بخت مادرش یاری کرده و رهگذری داوودِ مدهوش را بیدار کرده و او تا چشم گُشوده با انگشت ش به نقطه ئی اشاره می کرده :«ئون جا» مردِ حیران، چیزی نمی دیده و او اصرار می کرده،« بی انصاف ، اقلا یه مُشت خاک بریز و خاموشش کن نمی بینی ؛ نمی شنوی که چه جور التماس می کنه؟!»
مرد گفته ،«پاشو، پاشو ببرُم ت خونه تون ، بُگُم ننه ت هر چی طلا داره بریزه تو آب ، تا بُخوری  بلکت زعله تَرَک نشی».
تا مدتها داوود، توله سگی نیم سوخته می دید ومی شنید که هنوز ناله و لابه می کرد.گاهی هرچه دست ش بود، روی سگ می انداخت و با دو پایِ قرضی ،به سرعت می گریخت.
 
شبی از شب های عرقریزان ، با بچه ها ،خسته از «اِشتی تی» نشسته بودیم و «گزافه»گزمی کردیم و بر«قامت نا سازِ»خود می دوختیم.
«ولی کُرده» رو به من کرد و گفت،«عبدو، ئی قد چُسی نیو، اگه مردی ،یه میخ میدُم ببر وسط "ابولحسن" و بکوبش جلو "اَمونتییا" کنارِسقّاخونه»2.
گفتم«سرِ چی؟» گفت،« سرِسینما شیرین و"دو پیازه ی آلو" ش» و اضافه کرد،«هلبت بعدی که بُوام مُواجب گرف».
گفتم ، «نه، سینماخورشید ، "کپتان مورگان" با دوتا "پاکوره" و یه "سموسه"قبول؟»
گفت،«قبول، آما اگه مو بردُم همو که گفتُم ، با دو استکان "باسورک و بنَک"قبولِه؟»
  دستم را دراز کردم و گفتم،«بزن، قَدِش»
زد و از ده  شب گذشته بود که با چند تا از بچه ها راه افتادیم.
به در قبرستان که رسیدیم دیدیم که گذر از در اصلی  ،ممکن نیست ،  بیم آن  بود که دربان ش ببیندم.به اجبار و همراه«جعفر جن» ــ که از هیچ خطری نمی هراسیدــ به پشت دیوارِ رو به «خسرو آباد»رفتیم.زیر پایم ،«رکوع»رفت و سوار شدم و از دیوار بالارفتم و پریدم .بقچه پیچی را درسقوط م دیدم ، اما برای پرهیزاز لگد کردن ش دیر شده بود. هر دو پایم روی نرمه ئی پیچیده در بغچه ، فرود آمد.
در آن تاریکنائی که بخوان «دیجور»،چیزی ندیدم که به نوشتار درآید.میخ را کنار ش انداختم و به هر جان کندنی بود ،از دیوار بالا کشیدم و پریدم.  دست جعفر را گرفتم و تا برج سیمانیِ « بُوارده ی شمالی»؛ دویدیم. آنچه را ندیده بودم ، نفس زنان و بریده بُریده ،به جعفر گفتم و بغضم را در سینه حبس کردم!
هر بزرگ تری که شنید،گفت:«حُکمن حرومزاده بوده»
 
(شب و روزای که تو دیگ تب اولین عشقِ نوجوونی م مثه نُخودِ نَپزا، قُلّ قُل می خوردُم،
می ترسیدُ م که «عبدوعشقی»بِشُم. واهمه ش ، چن سالی آزارُم می داد و مثه سایه دمبالُم بود!
*********************************
1.سرانجام ، به «شیزو فرمی» (روان پریشی خاص جوانان) گرفتار شد و دو سه سالی ، مهمان آسایشگاهی در «ورامین»بود.
 
2.جسد هائی را که موقتا نزد زمین  به امانت می سپردند تا بعد به «کربلا»ببرند. 


+ | نوشته شده توسط: رضاستار دشتی در: سه شنبه 13 بهمن 1391برچسب:,| نظرات  :

   - خاطرات - بخش هشتم


 دو سقّا!*

«کوگی»(کبکِ کُردی) بیوه بود.بیوه گیش دست دردست روزگار،اورا مثل رختِ چرکینی با اکراه شسته  و چلانده بود و روی بندِ رختِ زمانه، می خشکاند.اما شناسنامه اش روایت دیگری داشت و سن وسال  کمتربود.اگر به چشمانش نگاه می کردی می توانستی غصه ها و حرفهای دلِ غمگینش را بشنوی.
بی شک تنها مادری بود که در شهر ما «سقّائی» می کرد.
 روزگاری ــ به شهادتِ همزبان هایش ــ قامت بلند ورعنایِ زنانه داشته ، که خدنگ ش خمیده شده و رنگِ رویش کدر شده بود. دو دختر و یک پسر داشت که از راهِ کارِسختِ سقائی** اداره شان میکرد. فرسوده تر که شد، به رخت شوئی ، باقله پزی  روی آورد. وقتی لباس خود وبچه هایش را وصله پینه می کرد، چنان غمگنانه  به کردی می موئید که چاره ئی جز همراهی نداشتی. وقتی نزدیک می شدی،هق هق ش را به ضرب و زور، قورت میداد و سراززانو برمی داشت و با  لبخندِ گنگ و پُرمعنائی ، طعنه به روزگارِ وانفسا، می زد. 
*******************************************
علی سقا،«بینادل»ی به تمامِ معنا بود و بی عصا وعصاکش ، آب خوردنِ بیش از بیست خانوار  و مخارجِ خانواده ی پنج نفری خودش را تامین می کرد. وای به حالِ بچه ئی که ازدهنش دربرفت و بگفت «علی کور»!. هر طور شده سرانجام،یک روزغافلگیرش می کرد و«گوشمالی»ش میداد.
روزی گرما زده ،«احمد بُتُل»(سوسک سیاه)لهله زنان دورازحواسِ علی کاسه ئی آب می کُند و فرار.چند ماه بعد دَمِ نونوائی فقط گفته ،« ده تا برشته»،از پشتِ سر، قفای محکمی میخورد پسِ گردنش.
وارد حیاط که می شد، داد می زد«بالِک»(برو کنار)واز میان چار پنج «درام»(بشگه)ی کوچک وبزرگ، میدانست که سهم کیست و در کدامیک خالی کند.
وقتی صاحب خانه اش «زایرمرزوق»(عراقی بود وکارگر کشتیرانی) صاحب«کواتر» (1)شد  و بار کرد و از کوچه ی ما رفت. ،علی با «عربانه»ی (2) «بارون کُرده» وهراه  اسباب خانه ، راهی شد که کمک حالی باشد.چند هفته بعد یکی از قوم وخویشهای زایر ، ازعراق آمد و سراغ ش گرفت.غیر ازعلی هیچکس بلدش نبود.پدرم هم رفت که برای روزِ مبادا یادش بگیرد..پدرم می گفت راست و بیدرد سر، مارا بُرد درِخونه ئی و در زد ،زن زایر در را باز کرد.
*دست کم نود درصد خانه های آحمد آباد وحدود پنجاه شست  درصدِمرکزِشهر،آب لوله کشی نداشتند واز«بمبو» (شیرِآب) عمومی استفاده می کردند. گاهی بیش ازصد متر فاصله بود میانِ خانه ئی تا شیرِآب عمومی. «سقا»ها با دو«دلّه»ی هیجده لیتری برای کسانی که دو ریال می پرداختند ،آب می آوردند.
1.خانه های سازمانی شرکت نفت و بیشتر خاصّ کارگران بود.
2. گاری با دو چرخ دروسط که حفظ تعادلش کار مشکلی بود اما تیز و تندتر از چهارچرخه بودند.
********************************************
 

کوره راه

 

 

با «منوچهر افتخاری» همکلاس بودم و پدران مان همکار بودند و با هم رفتو آمد خانوادگی داشتیم.«تصتیق» ششم ابتدائی را که گرفتیم پدرش ــ که شیرازی بود ــ از پدرم پرسید:اجازه می دی «رضا» با ما بیات شیراز که منوچِمون تنها نباشه؟ پدرم گفت: اگه خودش بخوات حرفی نیس ، به شرطی که فضولیاش ، براتون درد سر درُس نکنه.خدا به همراتون شاید «شاچراغ »، مونم  طلب کنه!

 

حدود چهار صبح یکی از روزهای دم کرده از شرجی اوایل خردادِ سال سی وسه ، از گاراژ «ایران تور» در احمد آباد  حرکت کردیم . پدرم لبش به خواندن دعا مشغول بود و  فوت می کرد به صورتم، که شیشه ی اتوبوس مانع می شد..سه تا از صندلی های جلو را اشغال کرده بودیم.
اولین بار بود که تنهابه سفرمی رفتم آن هم ، چنین طولانی. ( پیشتر همراه پدر ومادرم و درپنج ساله گی ، برای کوتاه کردن موی سرم به «مشهد» رفته بودم . البته در این فاصله ی چند ساله ، دو بار نیزهمراه پدرم،«عتبات عالیات» را زیارت کرده بودم.باید یادم باشد در نوبتی دیگر، شما را از این دو فیض محروم نکنم.)
شنیده بودم که راه شیراز پر خطر است و هرسال چند اتوبوس در«کُتل»هایش پرت میشود.اما ذوق سفر ترس را پس زده بود.
می گفتند راننده های این مسیر ــ اغلب شیرازی  یا کازرونی ــ عادت دارند در بین راه و ضمن راننده گی «عرق» بخورند.(پدر منوچهر ــ که خود شیرازی بود ــ می گفت ، اگه نخورن جرات نمی کنن بروننن! تازه اگه بین راه چن بس نچسپونن و منگ ،نشن باید کلامونِ بندازیم بالا.نترس انشالّا به سلامت میریم و برمی گردیم.
از روی پل «بهمنشیر» که رد شدیم تا «معشور( ماهشهر) تقریبا همه ، غیر از من و منوچهر، چُرت می زدند. فقط وقتی اتوبوس حرکت کرد «صلوات »ی بی رمق فرستادند چراکه هنوز از خواب کاملا بیدار نشده بودند و روی خیابان صاف و امن و امان «لین یک» بودیم. مسافران خود را به دست مخاطب صلوات سپردند و دوباره خوابیدند.ما دوتا یکسره حرف میزدیم و می خندیدیم که چرت بعضی را پاره میکردیم و تشرمان می زدند که به روی خود نمی آوردیم و آن ها هم آنی بعد ،دوباره به خواب می رفتند.
( این را میدانم که حالا شما از شیراز که به سمت آبادان می رانید تا «دشت ارژن» و«تنگ بوالحیات» وگذر از جنگل های تُنُک اما دل انگیز بلوط را که پشت سر بگذارید ، به «چنار شاهیجان » میرسید ــ که از این مسیر، ما هم آخرین بارحدود بیست و شش سال پیش گذشته ایم و حتما حالا بهتر و راحت تر هم شده است ــ  همه ی راه اسفالت و پیچ ها نسبتا فنی وکم خطر است و به هیچ «کُتل» و پرتگاهی بر نمی خورید و شاید سه چها رساعت هم بیشتر طول نمی کشد و ترو تمیز می رسید. نمی توانید تصور کنید که آن روزگاری که ما یک شبانه روز همین تکه راهِ پر بلا را با چه جان کندنی و ترس و ولرزی می سپردیم.ترس از پرت شدن در درّه ، یک طرف و حمله ی راهزنان طرفی دیگر بود و ترسناک تر. (به قول یکی از مسافران با تجربه: پرت شدن آخرش مرگه و شیونش یک بار ، اما زخم راهزنان تا آخرِعمرت عذابت می ده!)
از این بگذریم و بر می گردیم روی جاده ی ظاهرا اسفالته ی معشور به « گچساران و دو گنبدان»که با همه ی چاله و چوله ها و دست اندازهای کوتاه و بلندش ، قابل تحمل بود و نشان به آن نشانی که همه در عالم خواب غلت می زدند و کسی دراندیشه ی خطر نبود.تا «بید بلند» هم به جز سربالائی و سرازیری های تُندی که مانع دیدِ راننده بود و باعثِ استتار خودرو مقابل می شد، ایرادعمده ئی نداشت.از آن به بعد ، جادّه «شوسه» شد که جز گرد و خاک مشکل عمده ی دیگری نداشت البته به  جز موجهای ریز و درشتی که راننده ها برای پرهیز از آن ها خطر می کردند و از سمت چپ می راندند ، خطر دیگری نداشت.
 دریغ از یک وجب اسفالتِ حتا سرد و درجه سه!هر چه به «سه راه بهرام» و «کازرون» نزدیک تر می شدیم دست اندازها بلندترمی شدند که دشمنِ «کمک فنر و حتا فنرهای شمش فولاد » بود.بعد از آن حرف از جاده ی خاکی و دست انداز نبود صحبت از مصیبتی  فجیع بود که راننده ها «فنرشکن»ش ، می خواندند.
نزدیکی های کازرون صدائی مهیب اتوبوس را تکان داد و راننده گفت «یا ابلفضل»و ترمز کرد که همه پرت شدند به جلو و داد و قالی از بچه ها و پیرها برخاست که گوئی بمبی منفجر شده.(سر و پیشانی چند تن شکسته بود و جهت پانسمان ، جز دستمال کهنه ئی چیزی در دسترس کسی نبود.
پیاده شدیم. راننده خزید زیر ماشین و بعد از دو سه فحش «چارواداری»(قاطر چی وار) به شاگرد ش و بخت خودش، سرش آمد بیرون و گفت:«گاومون زوئیده و دو قولوم هس! امشب میمونِ همی اتوبوس لکنته هسّیم.»
شاگردش رو به مسافران حیران گفت «سگ دس » شکوندیم.اگه شانس بیارین کامیونی ، چیزی پیدا میشه و تا کازرون «بکسل»مون می کنه ، ئون جاهم خداکریمه!
یکی دو ساعت بعد، همان «امداد» مطلوب رسید و در گاراژ کثیفی پیاده شدییم.ناخدا ــ که کازرونی بود، «عدو، سبب خیر»ش شد و به خانه اش رفت و کشتی توفان زده را به دست امواج سپرد.
ناخدا دوم ، مهربان تر بود و گفت ؛ «هر کی بخوات می تونه تو اتوبوس بخوابه ، هر کیم نه ، می تونه بره مسافرخونه.»مادر و دو خواهر منوچهرمسافرخانه را انتخاب کردند ( تا صبح از نیش «کک وساس» خوابشان نبرده بود.) بیشتر مسافرها صندلی های اتوبوس را بر گزیدند.بابای منوچهر که با شاگرد شوفر آشنائی قبلی داشت «پارتی»مان شدو از پلّه ی اتوبوس بالا رفتیم و روی برزنتِ پوششِ چمدان و بارها دراز کشیدیم و شاید لحظه ئی بعد از شدت خسته گی ، روی تشک پر قو به خواب رفتیم. صبح زود که بیدارمان کردند ، یکی یک پتوی «صنایع پشم» اصفهان که حاصل پیش بینی مادر منوچهر بود، تن مان را پوشانده بود.
 

بعد از صبحانه وقتی راننده آمد ، چندتا از مجرّبین «زیرجُلکی» پوز خندی زدند و گفتند ،«شادوماد اومد!»(1)

 

از کازرون پُربلا که بیرون زدیم ، یاد «کل بشیر» کازرونی افتاده بودم که وقتی ازهمولایتی هایش دل پری داشت ، می گفت ،«بلا نسبتِ حاضرون ، عَنُم تو کازرون» به منوچهر که گفتم ، بلند تکرارش کرد و شانس آوردیم که  سروصدای اتوبوس و بچه های «وق وقو» ، دیواری شدند و به گوش شوفر نرسید.
هر چه می گذشت راه پر پیچ و خم تر و شیب ها تیز و تند تر و تعداد و طنین صلوات ها بیشتر و رسا تر می شد. اول برای خوشنودی «صاحب الزمان» بود و بعد نوبت به «خُلقِ خوش رسول خدا» رسید و دره که تنگ تر شد برای «سلامتی خودتون» وکمی دیر تر و خطرناک تر که شد، «سلامتی راننده» پییش آمد و هر چه پیشتر می رفتیم ، اجر و قُرب «درود خدا» را کمتر می کردند . کم کم نوبت رسیده بود به «سلامتیِ ترمز»؛که  نا گهان پیر مردی ،که گوئی شکستن «سگدست» به یادش آمده باشد ؛ گفت :«ضرر نداره اگه یکی هم خرج سلامتیِ سگ دس مون بکنیم»!
می شنیدم که چه نذر ونیاز ها می کردند ــ گیرم از سرِترس  ــ که خالی از سادگی و صداقت شان نبود و خرجی نداشت و اغلب در حد صد صلوات بود و چند رکعت نماز. هرچه بود نشان از خطای موجود دو پا بود و اثباتِ اولادِ خلف بودن شان بود که به جدشان«آدم»  می رسید .(2)
از هر چه بگذرید، به این آسانی ها نمی توانید از آن کوره راه بگذرید!
 

 چه خاک و خلی توی اتوبوس پیچیده بود.کنار جادّه ــ که کوره راهی بیش نبود ــ هیچ تابلو یا سنگنوشته ئی نبود که بدانیم تا منزل بعدی چند فرسخ است. در عوض ستونهائی از گل و گچ و به قامت آدمی زاد بود که تعجبم را بر انگیخته بود. از بابای منوچهر که پرسیدم ، پیر مردی که همردیف ما نشسته بود ؛ گفت ،« اینا یاغی و راهزنائی هسّن که زمان رضا شاه ، برای عبرت مابقی، گچ شون گرفتن.»توجه و تعجبم را که دید گفت ،« البته هنو ریشه کن نشدن و باید شانس بیاریم که اسیرشون نشیم وگر نه ــ دوراز جون شما ــ گوشواره را با گوش می دُزّن و انگشتر را با انگشت می بَرن و اگه دندونِ طلا داشته باشی، بهِت  رحم نمی کنن و می شکونن و میبرن ش.»(3)

 

چاره ئی نیست باید بر گردیم روی کوره راه وعذاب بکشیم.«چشم تان بدمبیناد» خطرها بیشتر شده بود . گمانم به «کُتل دختر»(4) رسیده بودیم که راننده گفت: «غیر از زن و بچه ها و پیر و پاتل ها ، بقیه پیاده بشن تا سبک تر بشیم.»از خدا خواسته پریدیم پائین. به پیچ تنگ و شیب تندی رسیدیم.از روبه رو کامیونی می آمد.اتوبوس ما چسبید به بدنه ی کوه تا راه به کامیون دهد که سر بالا می آمد .شاگرد کامیون با دو تکه چوب مثلثی شکل به دست پرید پائین و پشت چرخ های کامیون گذاشت و پیش آمد و به شوفر مان گفت :«بیو دس چپ تا ما رد بشیم.»شوفر گفت : «مگه شیرِ خَرخوردم؟ که تنه م بزنین و پرتُم کنین تو درّه! از این گذشته ، مگه کوری نمی بینی ماشینُم پراز زن و بچه ن؟  بروبهش بگو، چند متری بره عقب تر تا ما رد بشیم» شوفر کامیون دلش به حال بچه ها سوخت و ناخواسته قبول کرد.حالا مگر اتوبوس می توانست با یک فرمان بپیچد؟ شاید سه بار عقب و جلو کرد  و شاگرد و کامله مردی به کمک تکه چوب ها ــ که حالا دیگر می دانستم ،«دنده پنج» است و دستیار شوفر ــ چند بار پیش و پسِ چرخ ها را سد کردند و به خیر گذشت.
وقتی  از کتل های «رودک و پیره زن » جان به در بردیم ، ــ که یک از یک سخت تر بود ــ سوار شدیم. ودوسه ساعت بعد رو به روی قهوه خانه ی «دشت ارژن» پیاده شدیم.
خودمان را هنوز در آینه ئی ندیده بودیم و از دیدن یکدیگر قهقه می زدیم! عجب بهشتی بود، بعد از گذراندن سختی و خشکسالی آن برهوت.چشمه ئی از کوهی می جوشید و آبی زلال و خنک و گوارا  از لای سنگها ، رو می نمود.دور ترک دریاچه ئی دیده می شد و همه جا سایه سار در ختان بود.
چندان خوشایند بود، که گرسنه گی و خسته گی از یادمان رفته بود.با تردید به واقعیتِ آن چه میدیدم ، بچه گانه چشمم را می مالیدم  تا مطمئن شوم. اما امروزه با این عبارت می پرسم : آن «واحه»ی دلپذیر چه می کرده در آن جهنم خاکی و وادی خشک و بخیل؟
مادر منوچهر به قدر شام و ناهار شش نفر ــ که  دو تاشان سیرائی نداشتند ـ ـدر چند دیگ و دیگچه و «سپرتاس»  پر از شامی کباب و کوکوی سبزی و« یخنی شیرازی» و تا دلت بخواهد نان لواش آورده بود.ناهارِ اولی را اگر اشتباه نکنم در قهوه خانه ی «سه راه بهرام» خورده بودیم و شام دیشب مان سبُکوارِه بود و به نان و پنیر و گردو قناعت کرده بودیم  ــ  تا ما دو نفر، کمتر لِنگ لگد بپرانیم ــ حالا هم بعد از خدمت کردن به خوردنی های باقی مانده ــ مبادا که فاسد شوند، چراکه هنوز «کُلمن »صندوقی باب نشده بود ــ روفتیم و تهِ همه ی دیگ هارا هم لیسیدیم.
 از عصر گذشته و به غروب نزدیک می شدیم که بعد ازسی و شش ساعت ! سفر پر خطر و حادثه ساز، به «دروازه کازرون» شیراز رسیدیم. وچند دقیقه ی ناقابل طول کشید تا پا در حیاط با صفای پدر بزرگ منوچهر بگذاریم. زیرطاقی از بوی نسترن گذشتیم  که با عطرنارنج و لیمو دست به دست هم داده و خسته گی از تن هامان می شستند.
************************************
 

 

 

 

1. چند سال بعد به دوستی متاهل  گفتم،  آن روز خیال کردم ، واقعا عروسیش بوده و ما را دعوت نکرده. گفت ، واقعا هم عروسیش بوده امّا نمی تونسّه شما را دعوت کنه!

 

2. آیا احوال آن مردم ساده دل ، شما را به یادِ آن «شبان»ی نمی اندازد که در«مثنوی مولوی» خطاب به خدای ش میخواند: «توکجائی تا شوم من چاکرت ، چارُقت دوزم کنم شانه سرت» و خدایش در حمایت از او رسولش «موسا» را موآخذه کرد:«بنده ی ما را چرا کردی جدا؟» ویا «توبرای وصل کردن آمدی» نه «برای فصل کردن آمدی» بی شک تاییدش می کنید!)
 

3. یاد «آل احمد » افتادم که در جائی ــ شاید «شهر بادگیران»ش ــ البته به تقریب ــ آورده که: نمی بینی مردمِ حاشیه نشینِ کویروغارت زده را که از بیم «قاطعان الطریق» ؛ به جای جعبه ی جواهرات و کیسه ی طلا ، دهان شان پر ازدندان طلا کرده اند؟)

 

همین نقل قول غیرمستقیم از «جلال» باعث شده که «جریان سیّال ذهن»م  ،همچون سیلابی پُر زور، حواسم را  ببرد تا جاها و زمان های دور.دوستی یزدی داشتم که از دوره ی سلطه ی راهزنان کویر یاد می کرد که عمویش به همراه دوستان ش اسیر راهزنانی شده بودند که خود را زیرِشن ها پنهان کرده ونا گهان، سر بر آورده و هرچه که بردنی بوده ــ حتا دندان های طلاشان ــ  را کنده و به یغما برده بودند.یکی از دوستانش پرسیده:«خان ، شماها که پنج تن بودین و پنج تا تفنگچی  ،همراهِ تون بوده، چه طور از پس شون بر نیومدین؟ پاسخ شنیده که:«ما چه می تونسّیم بکنیم ، تفنگ ها را گرفته بودن.ما پنج تا بودیم تهنا اونا دوتا بودن همرا»!
4.کتل ها تپه که هاا یا کوه های نسبتا کوتاهی بودند که مث روده ی سگ دراز بود مثل بیبان های عربستان پر گرد و خاک. باید بگویم که آن کوره راه ، دست پخت انگلیسی ها در جنگ جهانی بوده که با دست سربازان مظلوم واسیر و اجیرهندی و فقط در حدِ عبور «جیپ و کامان کار و ریو» های نظامی بوده. پدرم از قولِ «همریش»ش (باجناق ش) «یاور دلواری» که از نزدیکان «رئیس علی » بوده و از «مخبر»ین ش و شاهد بریدن راه و تلفات «سیک» ها ی هندی بوده ، می گفت،«هر کتلی که کنده می شد ، اول یه جیپ پر از سربازای هندی عبور میکرد و اگه بی اشکال می گذشت، کامان کاری پر تر می راند و بعد از آن که امکان گذشتن ، مسلّم میشد ؛ تازه نوبت انگلیسیها می رسید که تو هر جیپی  فقط یک نفر می نشس.  با دنده یک و دنده ی کمکی و گاهی حتا پس پسکی می رفتن.
1.       .
**************************************
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 
برای فرار از گرمای نفس گیر
به کمک شما،« لحاف کهنه»ی خاطراتم را«باد می دهم»وبه دست گرمای آفتاب آبادان می سپارمش:
اغلب ظهرهائی که شرجیِ سنگین، «بختک»وار، روی سینه ی شهر می نشست ، بعداز خوردنِ قلیه ماهیِ مَشت (پر مایه) وسنگینی ، چند کلّه رطب«گنتار» یا دو سه قاشق«رنگینک»(رطب و گردو دارچین)، پشتبندش بود. لَخت که می شدیم،بالاتنه هارا لُخت میکردیم و روی کفِ اتاقِ پوشیده با زیلو، وزیرباد پنکه ی سقفی، شلال می شدیم(1).تادوسه ساعت بعد ،که برخیزیم و چند استکان چای «سرنیزه»یِ مایه دار، خرجش کنیم.
بیشتر شبهای تابستانهایِ طولانی، همه ی همسایه ها، باهم حیاط آجری را نمِ آبی می پاشیدند. هرکس جلو دراتاقش ، حصیری،زیلو یا قالیچه کهنه ئی فرش میکرد و با قراری نانوشته؛ همه با هم شام می خوردیم.اگرکسی غذای بو وبرنگ داری، مثل شامی کباب یا دل وجگر و ماهی سرخکرده داشت ، علاوه بر زنان «ویاردار» ،برای بچه ها هم ، لقمه ئی کله گُنجیشکی می گرفتند.
قبل از شام، یعنی بعد از پریدن آفتاب از هره ی پشت بامها،نم آبی بر کاهگل می پاشیدند و جای خواب را ــ هرچه که بود ــ پهن می کردند که تا سه چهار ساعتِ بعد، ازبرکتِ نسیمِ  شبانه ی شرجی، خنک شود.
وقت خواب که می شد، مردم خسته از کارِروزانه وسنگینی گرما ئی که آسفالت ها تاول میزدند،، روی ملافه ی خنک و مرطوب، می لمیدند و پیش از آنکه لذّتِ خنکای شمد وملافه را ذره ذره بچشند،در چمبر خواب سنگینی، گرفتار می شدند.
روزگاری که اغلب خانه های احمد آباد و حتا مرکز شهر برق نداشت، در بعضی خانه ها از بادبزن های سقفی استفاده می کردند که استعمار گران انگلیسی درهند به کار گرفته بودند. روی چوبی دو متری ، پتوئی یا پارچه ئی می انداختند که با دو تکه طناب به سقف آویزان بود وبچه ئی سر طنابی می کشید وپدر یا مادرخسته یا روزه دار، می خوابید.
بعضی هم تن به آب شط می سپردند که گاهی خیلی گران و غم انگیز، تمام می شد.
برخی از «کُواتر» نشینان  ، راهکارهای دیگری کشف کرده بودند.یکی شان قابی از خاراُشتُررا در پنجره ی بازِ اتاق مهمانی تعبیه کرده بود و ناودان آبکش گونه ئی روی آن  کار گذاشته بودکه باریکه ی آبی از شیلنگِ بخیلی رویش می ریخت.توی اتاق ودُرست پشت به پنجره و رو به گرما زده گان ، پنکه ی رومیزی پایه بلندی کارگذاشته بود، که از کولرهای آبی «ارج و آزمایش» خنک تر می کرد.
 یکی از بسته گان کواترنشینِ ما جلو درِ«حمومک»نسبتا بزرگش ، حصارِنیم متری سیمانی ساخته بود و شیلنگی  به لوله ی آب شطِ توی باغچه وصل کرده بود. با آب به نسبت خنکِ شط آن را پُرمی کرد وبرای ما بچه ها «استخرِسرپوشیده» ئی ساخته بود!!
 آنها که امکانش را داشتند روزهای شرجی که تکپوش ها مثل کنه به تن می چسبید وآسفالت ها تاوه ی گداخته ئی میشد، گرمای تن را به دست مهربانِ باد خنک کولر گازی میسپردند.
**************************************
1. «شلال شدن» دراز کشیدن است و مگر نه این است که دوخت با فاصله و طویل و کوک درشت را شلال کردن میگویند؟


+ | نوشته شده توسط: رضاستار دشتی در: سه شنبه 13 بهمن 1391برچسب:,| نظرات  :

   - خاطرات - بخش نهم


 گیومه !

می دانم که گفتن ندارد و همه ی شماها«اهلیّت»ش را دارید ومیدانید ، اما فقط «محض محکمکاری» باید بگویم که: در خلال سلسله خاطراتی که آورده ام  و آن چه بعد از این میآید ، در دو مورد این جناب «گیومه» ،عصای دستم بوده ، نخست ،به قصدِ ذکرِ«نقل قول»ی از دیگران و یا«شعرو نثر»ی ازاهل ادب. دوم ، برای «تاکید» برکلامِ«خاصّ»ی بوده !
 مثلا: «علم و دانش» با «فهمیدن و دریافتن» ، یکی ، نیست .چه بسیارند ، «علما و دانش آموخته گان»ی که «فهیم» نیستند و از درکِ ودریافتِ مسائل عاجزند. درمقابل ، کم نیستند ، آدم ها ئی که «می فهمند» و درمیابند ؛ بی آن که ، چندان مایه یِ «علم و دانش»ی ، داشته باشند.
شایداین حکایت شنیده اید: که «عالِم»ی ، همه ی علمش را بارِخرش کرده بود و از قضا ، راهزنانی خرش را بردند. ماتم گرفته بود که، حرامیان همه ی «علم»م را ، رُبودند . عاقلی گفتش : ای ، غاقل! ،«علم» آن ست که خود ، بماند ، نه آن که «حَرَس» ش بپاید ، یا «حرامی» ش ، برباید!
 و من ،«عالِم»ی را دیدم ، که باری از «حکمت و دانش» می بُرد و چه «خالی» می رفت!
 ( راستی را من چه می کردم ، اگر «سهراب سپهری» نمی سُرود:
«من قطاری دیدم ، که «سیاست » می بُرد و چه «خالی» می رفت؟!»
 

 

 

موشکِ ما !

بچه های کوچه ی ما ــ همه کارگرزاده گان ــ ، «موشک» هوا می کردند  که دُرُست مثل موشک های بعضی از دولت ها بود که لحظه ئی بعد ، سقوط می کرد ،اما نه توی دریا ، گاهی روی سر وکولِ  رهگذری بی نوا .
به این ترتیب که : گودال کوچکی ــ مثلا ، به اندازه ی یک قوطی خالی «شیرعسلی نستله» ــ می کندیم وتا نیمه اش را آب می کردیم و چند تیکّه «کاربیتِ»خشک (1) ، در آب می انداختیم که بی درنگ ، قُل قُل می کرد وجوشی و عصبانی  می شد.فورا ، یک قوطی خالی مثلِ  قوطی شیر خشکِ«گیگُز یا کلیم»، رویش ، می گذاشتیم  و مشعلی که بر سر چوبدستی تیار کرده بودیم را به بیخ قوطی  نزدیک می کردیم ــ مطابق اصول موضوعه ی فیزیک وشیمی ــ لحظه ئی بعد با صدای انفجاری ، به سوی آسمان پرواز می کرد و بعد از طی کردنِ حدود پنجاه شصت متر؛ سیر نزولی آغاز می شد و به سمت زمین می آمد . هر بچه ئی که آن را در هوا  «بُل» می گرفت ، حقّ پرتاب موشکِ بعدی را کسب می کرد! 
اخطار! هرگز ــ حتا در فضای آزاد ــ به فکرِچنین آزمایش موشکی نیفتید، ممکن ست شیب گودال به سوی شما باشد و ــ دور از جان تان ــ قبل از موشک به هوا پرتاب شوید!
مژده! : کارگر زاده ها ی کوچه ی ما ، برای شما «گِلاسِ» شیشه ئی می سازند:
**************************
1.در جوشکاری به کار می رود.
 

لیوانِ دست ساز!

ما کارگرزاده های کوچه مان ، از بزرگترهای نادارخود ، آموخته بودیم ، که چه گونه لیوان آبخوری شیشه ئی بسازیم.
آن روزها ، لیوان «دَمِدستی» همه ی خانواده ها یا «دولکه ی چینکو» (لیوان پلیتی گالوانیزه )بود ، یا قوطی آلمینیومی شیرخشک«گیگُز» (علیه ارحمه)! که توی «صندوق یخی» زودتراز بطری خنک می شد.
 برای تولید لیوان شیشه ئی ، از یک بطری سرپریده یا نیمه شکسته ی بی مصرف ، مثل «لملیت» گلوله دار یا شیشه ی شربتِ «ویمتو» استفاده می کردیم.  تا نیمه اش را ، آب میکردیم و دُرُست روی خط آب ، نخ مسوزی ــ البته «منچستری!» ــ می بستیم وکمی الکل یا بنزین رویش می ریختیم.
با نخ کبریتی ، شعله ورش می کردیم ، یکی دودقیقه بعد ، با تلنگری ظریف ، «تقّ»ی می زدیم و لیوان ــ تقریبا ــ آماده بود.  لبه ی آن را  روی شعله ئی می گرفتیم وبعد ، با کاغذ سُمباده صافش میکردیم.تا ، لبه ی تیزِ«گلاسِ»(لیوان) دستساز ما ، لب های نازنین مصرف کننده گانش را «لتّ و پار» نکند. (گرچه لب های برخی شان، از «خُشکدستی» روزگار وانَفسا ــ مثل پاشنه ی پای «حمّامی ها» پُر از تَرَک بود.)
حیف و صد حیف ، که یکی از آن یادمانده ها را ندارم ، تا عکسش را به شما نشان دهم.


+ | نوشته شده توسط: رضاستار دشتی در: سه شنبه 13 بهمن 1391برچسب:,| نظرات  :

   - خاطرات - بخش دهم


 بی«تَذ کِره»در بلادِ حیرت

 

همراه «سید حمدان» (1) از روبه روی گمرک آبادان سوار بلمی شدم که مسافران جزیره ی«صلبوخ»(مینوی بعدی) را به خانه شان می بُرد.زنانی که برای فروش شیره ی خرما و بادبزن و درپوشِ حصیر بافتِ کوزه و«حبّانه»(ظرفی از جنس کوزه و بزرگتر) تولیدات جزیره شان به علاوه ی صابون«الجمال» ، «عبایه و شیله» ؛ «چفیه عگال»وارداتی ازعراق و«میل پا»ی زنانه ی نقره ی دستسازِ«صُبّی»های (2)عراق ، هرروزصبح به آبادان می آمدند و ظهر بر می گشتند. در میان آنان ، چندین زن عراقی هم بود که مرزی بین ایران و عراق  نمی شناختند و اگر دست میداد ، به همان راحتی آن سوی شط  ، به عقد آبادانیِ خواستارش درمی آمد.عکس ش هم صادق بود ، چه بسیار مردان عراقی که هسر آبادانی داشتند.(3)

 

بلم که به پوزه ی جزیره رسید سیّد حمدان گفت، «نگاشون نکن و با سرو چشم دو امنیه ئی را نشان داد که لب شط باتفنگ کلّه پا شدشان قدم می زدند.سید و بلمچی ، دستی به «سلام» بلند کردند و «خدا قوّوت»ی شنیدیم.

از «نهرسادات» که رد شدیم ، «زایر عاشور»(پسرعموی پدرم) منتظرمان بود.پیاده شدیم.بلم به راهش ادامه داد و دیدم که عرض شط را به سمت عراق طی کرد.بعد از خورن ناهار وچای، با بلمی دیگر که پراز تورماهی گیری بود در مسیر بلم پیشین پارو زدند.
باید می گفتم که تقریبا ده ساله بودم و بنا بود  برای اولین باربه بصره بروم و منتظر پدرم بمانم که به قصد زیارت «عتبات»می آمد.
بلم به نهری وارد شد و هیچ«شُرطی» ورود ما را ندید.به ماهی گیران کمک کردیم که تورهاشان را از بلم خارج کنند.
اتّکایم نخسست  به خبره گی سید بود ــ که هفته ئی دو سه بار این مسیر را می رفت و به سلامت میرسید و بر می گشت ــ  و دومین ش «جنسیه »یِ عراقیم بود ، متعلق به نوه ی دخترعموی پدرم که همسر عراقی داشت.به مرضی مرده بود و ارث «جنسیه»اش ، به من رسیده بود که دو ملیتی شده بودم و باید دو جا خدمت نظام می کردم.
از کناره ی نهر حدود یک کیلومتر پیاده رفتی م
تا رسیدیم به جاده ی اسفالته ئی که دهانه ی «فَو»(4)را به بصره می رساند.شاید نیم ساعتی بیشتر طول نکشید اما بیش از ده ساعت شد تا « شورلتِ پیکاب»ی پیدا شد.
جلو پای ما نگه داشت. اول من سوار شدم و کنار پیر زنی جا گرفتم و سید بغل دستم نشست و بعد از سلام اختلاطی آغاز کرد که گوئی نیمه کاره قطع شده بوده و حالا از سر می گرفت.(چون با بسته گان عرب زبان و همسران عراقی شان معاشر بودم وبا چند بچه عرب محله مان آن قدر کل کل کرده بودم ،که می فهمیدم  از روزمره گی می گویند.)
شاید نیم ساعت بعد به«ابوال خصیب»(5)رسیدیم و پیاده شدیم وبه خانه ی مادرِ ــ ناتنی ــ  ثبت شده در «جنسیه ام رفتیم (دختر عموی پدرم بود).
دو کیلو پسته و پنج کیلو برنج «دمسیاه صدری»سفارش داده بودند که تحویل دادم و هر چه سید چانه زد که باید قبل از غروب ، بصره باشیم ، کار ساز نشدو جواب شنید که فردا هم قبل از غروب دارد و ماندگارشدیم.
بعد از صبحانه رضا داد که:« به شرطی که به عمّه ت  قول بدی که برگشتنا م یه شو پیش مون بمونی» (همه ی دخترعموهای پدرم را «عمّه»صدامی کردم و پسرهاشان «عمّو»شده بودند.)
بعد گفت:« آها یادُم ئومد ، ئی دو تا دسمالِ یکی شه میبندی به ضریح اَبِل فضل و یکی شم ، سیدسشهدا »(با این که بیش از بیست سال بود که همسر وبچه های عراقی داشت، همچنان لهجه ی «دشتسّونی»
 ش را حفظ کرده بود)
 

راه افتادیم و به «جِسِراُبو فُلوس»(6)نزدیک می شدیم که یادم آمد که سید گفته بود:: «وقتی به «شُرطی ها»(7) رسیدیم ، حتا عربی هم حرف نزن، که لهجه ت  لوومون می ده»

خودش پیاده شد و با  دو تا شُرطی گپ دوستانه زد و به هر کدام یک «کوکا» داد که لبه ی نیم« دینار»ی ش هم پیدا شد. «سینالکو»ئی هم به من رسید ، که تا آنروز نچشیده بودم. چنان پرگاز که اشکم را در آورد.پیاده که شدیم از سید پرسیدم ،« به شرطییا پول دادی ؟»گفت ، «مگه نمی دونی اسم پل شون آبو فلوسه ؟خُب فلوس م یعنی پول . دیگه پرسیدن نداره ، باید پولتِ بدی ، تا رد بشی!»
به «عشّار»(بلوار ساحلی بصره)رسیدیم و پیاده و سوار اتو بوسی شدیم که به محله ی«کُوّاز» می رفت و منزل یکی دیگر از عمه هایم ، همان جا بود. (آن روزها بندری آباد تر و پر رونق تر از آبادان و خرمشهر و... بود.  بازارش پر مایه تر همه چیز، چه تولید داخلی و چه خارجی بسیار ارزان تر از آبادان بود. بعد از ظهر ها که همه از کار می آمدند ، سفره ی گسترده ی«مُضیف»(مهمانخانه) عمه گوئی برای چندین مهمان غریبه و محترم گسرده باشند.هیچ روزی بی گوشت و مرغ وماهی نبود وگاهی هردو و حتا هرسه کنار هم لمیده بودند.با انواعی گوناگون ازترشی ومربا  «بارد»(نوشابه)های رنگین و «کُبّه» (8) و دو نوع پنیر که یکی شان را هیچ جاندیده بودم « جبن گصایب»(قصایب) بود ــ که عینهو گیسهای بافته بود ــ و دو سه نوع دولمه که زحمتِ کار دو سه ساعته ی عمه ودخترش و وخدمت کاری بود . پدر و دو پسر خانواده کارمند شهرداری بودند و اغلب اوقات بچه ها به نوبت و گاهی با هم در زندان ها «آب گرم می خوردند».
بیشتر کالاها و ماشین آلاتی که حتا برای ایران می رسید، وارد آن بندر می شد و بعد از چند روز و ماه به دست ما می رسید.مثلا سالی که بیش از ده واگن مسافری از« سویس» به مقصد ایران رسیده بود ،چندین ماه مانده بود و کارگران گمرک بصره به تلافی مشکلی که با کار فرما ها داشتند ، تمام شیشه هی شان را شکسته بودند که مایه ی کدورت سیاسی شد.
چه بسیار بودند کسانی مثلِ «احمد»بچه  محله ی خود مان که بارنویس شرکت نفت آبادان بود و سالی جمعا پنج شش ماه آن جا کار می کرد .
آنروزها حتا حیرتِ منِ د ه پانزده ساله را بر می انگیخت که چرا باید یک «دینار » را بیش از بیست تومان خرید.سالهای بعد حیرتم بیشتر شده بود که می دیدم ، حقوق و در آمدشان از پدران ما بیشتر، اما همه چیز فراوان تر و ارزان تر بود. عجب تر آن که وقتی همزمان دانشجو و معلم بودم در قطار با معلمی عراقی چنان  آشنا شدم که به تک اتاقه ام در «نخلستان بریم» ــ که از دوستی اجاره کرده بودم ــ دعوتش کردم.وروزهای بعد ، دانستم که تقریبا سه برابر ما حقوق و مزایا دارد که عام بود و خاص کسی نبود.
 

 بعد از ظهربود که در «کواز» پیاده شدیم و حیران شدم که چه وقت اذان است. سید گفت ،«مسجد «سنّی» هان و اذونِ نمازعصره شونه»

در زدیم و عمه خودش در را باز کرد و زد زیر گریه  و بی هیچ احوال پرسی و دعوت از سید ،بغلم کرد و می بوئید وبه فارسی ناقصی از «بویِ کُکاش»(بوی برادر) می گفت.
طول کشید تا احوالمان بپرسد و جویای حال غایبین شود.سید ساعتی بعد  می رفت و فردا پدرم را می دید.( با همه ی اطمینانی که پدرم به کارش داشت ، قرار گذاشته بود که دست خط کوتاهی از رسیدن بی درد سرم را دست سید بدهم، با این اشاره که:«کُکاش،  بهزه خودشه!»(برادرش بهتر از خودش است)که  سید را به لبخندی واداشت.
شوهرِ «عمه زبیده» ،عراقی بود و در«بلدیه ی بصره»سمتی داشت و توانسته بود برای دو پسرش«سامی و سلام»کار های مناسبی دست وپا کند«سلام» با سمت«معاون الاوراق» مشغول بود و سرنوشت عجیبی داشت. زمان «ملک فیصل »به اتهام «چپ»بودن زندانی بود و با کودتای «عبدالکریم قاسم»آزاد شد.با سقوط او دو باره به زندان افتاد و این بار برادرش سامی را هم گرفتند.در دوره کوتاه آزادی ش به آبادان آمد و با یکی از مامورین گمرک در گیر شد و چون دو دندان طرف شکسته بود شش ماه در زندان اهواز گذراند.بعد از آن که ایرانی های مقیم عراق را «صدام»بیرون کرد ، شامل حال همسران مردان عراقی نشد و آنان ماندگار شدند.(9)
اغلب روزها پیاده یا سوار بر دوچرخه یا در اتوبوسی ، شهر را همراه بچه های خویشانم تماشا می کردم.روزی تنها بودم و در کافه ئی «دندرمه»(10)می خوردم ، شرطی تنومندی پیش آمد واحوالم پرسید. از لهجه ام مشکوک شد و گفت باید با من بیائی. با ترس ولرز راه افتادم. از جلو همان آرایشگاهی رد شدیم که بارها با سامی  و پدرش آمده بودم و می دانستم که صاحب دکان مرا می شناسد.دکان را نشان دادم وخواهش کردم که وارد شویم.گویا سلمونی ، لحظه ئی پیشتر ما را دیده بود که بیرون آمد و شرطی را دعوت به نشستن کرد و جریان را پرسید.  در حالی که کنارشرطی نشست و برخاست ، چیزی در گوشش زمزمه کرد و چیزکی در جیبش تپاند.مشکل حل شد و مبلغی به حساب سامی نوشته شد.
 

روزی دیگر روی پل «اُبو ساعه»( پلی با برج ساعت ) گذر می کردم و پیرزنی عصا زنان در شلوغی قصد گذر از عرض خیابان داشت . پیش زفتم بی پرسو جو عصایش را گرفتم و راه افتادیم. بعد از طلب سلامتی برایم ، اسم و سنم را پرسید. وسط خیابان گفت،« ولم کن نمی خوام » به هر سختی بود گذرش دادم اما مدام از«عجم و حرامی»(8) گلایه می کرد..

 

پدرم در لباس کامل عربی وارد خانه ی عمه شد. و دو روز بعد مرا به بازار «زُبیر»برد و برایم دشداشه ئی سفید و جفتی نعلین بند انگشتی و چرمی دست دوز خرید تا برای سفر نجف» آماده باشم.(تا آن روزبا همان شلوار وکفش و پیراهنم می گشتم) البته از خربزه ی شیرین و خوشبوی زبیر، نمی توان نخورده گذشت. خلاف لهجه ی رسوای من ،پدرم  چنان با لهجه واصطلاحات خاص عراقیان سخن می گفت که گوئی متولد وبزرگ شده ی بصره باشد. عمه  می گفت, « کوکام کل عبدوللا ، زبون عربی ش پکّه ی پَکّن»(صد در صد عربی)

 

با بدرقه ی دو تا از عمه ها  و درخواست «التماسِ دعا»از آن ها و «محتاجِ دعا»از بابا و«اجابتِ حاجت»با خدا بود .

سواراتوبوسی شدیم و راه افتادیم. بیشتر راه بیابان بود و گاهگاهی چند نخلی بیش نبود.
 به «ناصریّه» رسیدیم که پدرم «ناصریه المنتفج»ش می خواند. جائی سرسبز و پر وپیمان بود.
از دورکه گنبد و گلدسته های براق «نجفِ اشرف» را در تابش آفتاب دیدیم گوئی سرابی می نمود که در هُرم گرمای دشت ، میلغزید و محو و پیدا می شد.
رسیدیم و خانه ی یکی از«خدّام»حرم رفتیم که برادر، شوهرِعمه بود.پدرم جز نماز و زیارت کاری نداشت.
روزی در قهوه خانه ئی نشسته بودیم . پدرم «چای هامُز»(چای تُرش) می خورد من «میراندا» ی  عراقی . نا گهان چشمم به «سعدونی» ها افتاد (از فوتبالیست های کارگر) که با برادرشان «محمد» رفیق بودم.با این که هنوز یک ماه از دوری شهرم نگذشته بود چنان خوشحالی کردم که بی هوا وغیر محتاط ، دنبالشان دویدم و صدا شان کردم. حیرت آنان ، بیشتر از شادی من نبود.
 پدرم بعضی شب ها بعداز رُفت و روب حرم برمی گشت که خواب بودم.
روزی در صحنِ حرم و کنار ناودانی از طلا در سایه نشسته بودیم به نظاره ی زوّارهائی که سراسیمه و پر سر و صدا می گذشتند.پدرم به ناودانی طلا اشاره کرد و گفت ،« ده دوازده سال پیش خونواده ئی پاکسّونی همه ی خرج سفرشون ، به غارت رفته بود و  از کسی ، طلب کمک نکردن  و شو که شد، کنار همی ناودون گرسنه خوسیدن ،که  تیفونی درمی گیره و تکه ئی از ناودون کنده می شه و روشون می افته. همی «زایر خِدِر» که خونه شون هسّیم ئومده و ناودونِ برداشته و سرِجاش  گذاشته. شب حضرت به خوابش میات و می فرمان ، فردا به قیمت طلاش ، پولی به همون خو نواده بدین» آهی کشید و اشک هایش را پاک کرد و مرا درحیرت گذاشت و به نمازِحاجتخواهی ایستاد.
روزبعد عده ئی زواراصفهانی ــ که جواز سفر داشتند ــ را تحریک کرد که ،«هرکی پیاده به زیارت «بقیع» کوفه بره ، اجرش سه برابرِ زیارت نجفه . پذیرفتند و راه افتادیم . هر چه پیشتر می رفتیم، جماعت« آب می رفت» و صف کوتاه تر می شد. وقتی رسیدیم ، از آن بیست  سی نفر ، هفت  هشت تن بیشتر نبودیم.
 

دو روز بعد ، پدرم پیش از اذان صبح، برای کسب اجازه ی مرخصی به حرم رفت و با بغضی در گلو برگشت و همانروز قرار شد،راهی «کربلای پُر بلا» شویم.

صبحانه مان باقلای گرم و روغنی از کره ی آب شده بود.مثل کله پزی اول نان مان را در کاسه ئی خُرد کردیم و کمچه ئی پر از آب مَشت و مایه دار و پر از فلفل های سُرخ شناور، ریخت روی نان ها و تلیت ی «تیار شد».دو تا پسر بچه نشسته بودند  وعین کار خانه ی مغز کُنی  پوست باقله ها را می کندند و در هاونی چوبی مُشت و مال  می دادند «گوشت کوبیده» ی بی گوشتی فراهم کرده روی تلیت ما ریختند.از باقله فروش که نشان نزدیک ترین گاراژ را گرفتیم ،شرطی خوش روئی پیش آمد  و گفت در خدمتم ، خودم می رسانم تان . ترس از نداشتن «تذکره» و گرفتار شدن همه ی مزه ی خوش را از دماغم بیرون کشید.پدرم نارضا ، سر به نشان رضا جنباند و سوار جیپش شدیم. دیگی که جلو پایش بود نشان داد و و گفت صبحانه ی همقطار ها را می دهیم و بعد.
رسیدیم و پرسدند ، چای یا قهوه نمی خورید؟ پدرم گفت «نعمُ الله»(خدا برکت دهاد، یا ممنون) قاشقی پر از شکر در استکان کمر باریکم خالی کردند و همش زدم ،ام با این همه ، تلخی ترسی که باقی بود را نپوشاند و همچون «منییزی»(11) سر کشیدم. به گاراژ رساندمان و با راننده کلامی چند گفت و سفارش مان کرد و گفت ،لازم نیست کرایه بدهید. پدر تشکر کرد و گفت، ما زوّاریم ، باید راننده راضی باشد.گفت ،پرداخته ام.
(با خودم گفتم «این به آن  دَر» ، پیشداوری پیره زن را می گویم!)
 

 

 

 رسیدیم و با زهم در حیاط دراندر دشتی ، زوّارنشین رختِ مختصرِ اقامت افکندیم.اولین نماز مغرب و عشاء را در حرم و به امامت «آیت الله نجفی » (شاید) و در معیت پدر، خم و راست شدم. نیمه های  سومین  شبِ اقامت، از خارش و دردی در کمر خوابم نبرد. صبح پدرم برای نمازو زیارت رفته بود.حس کردم چنان کمرم داغ و متورم است که کمترین حرکتم  ممکن است باعث تر کیدن کورکی شود که زیر دستم به بزرگی گردوئی شده بود. به قول گفتنی «ننه ی بچه های زایرشریف» ــ یکی از خُدّام حرم  ــ که پدرش «قُمشه ئی » بود ، به دادم رسید و مرا به درمانگاه پاکستانی های مقیم ، برد و بعد از نیشتری و پانسمان مختصری ، خلاص و سبک به خانه آمدم و با نگاهی پراز تشکّر سرم را جمباندم.

 یکی دو روز بعد که در سایه ی دیوار حجره ئی که انبار اسباب روفت روب بود منتظر زایر شریف بودیم که بیاید و بعد به قصد «ناهار شفا» به حسینه ی اصفهانی ها برویم.آمد و قبل از هرچیز از کثیفی صحن گلایه ئی بچه گانه کردم. گفت ، «اول بریم به  شکایت شکم برسیم  ، بعدش خدمت شومام هسّیم»
 گنجشک حوصله بودم و گفت ،« دو سال پیشتِر ، یکی اِز روفته گرای حرِم ، دیده که زنی بِچِه شِ نشونده گوشه ی صحن ، تا  ــ گلاب به روتون ــ خرابی کُنِد. دعواش کردِه ست و شب آقا ئومدِه ست به خوابش که ، چرا هِمچی کردی ، مگه نیمدونی که هر شِب  ،شطِ فرات میات و همه ی حرَمو می شوره؟»پدرم صلوات فرستاد و همراهی ش کردم، اما «جز حیرتم نیفزود»
 

روزها وقتم را همراه پدرم یا به دیدار«تلّ زینب»(12) ویا به قهوه خانه ئی با صفا که متعلق به «نجف آبادی» خوش صحبتی بود ، نهاده بر کناره ی دجله می رفتیم ونان و کباب و ریحانی میخوردیم وبعد درهمان نهری شنا می کردیم که «سقّای کربلا»  جانش را فدای راه برادرحق طلب ش کرده بود.

با این که می دانست برگشتنا هم از کربلا بی زیارت نمی گذریم ، آخرین شب را تا صبح در حرم مانده بود . وقتی  آمد چشم هایش گواهِ گریه و زاری شبانه اش بود. صبحانه خورده و نخورده راهی بغداد شدیم.
البته نه به قصد آن جا، غایت مان «کاضمین» بود. اما تا برسیم ، بغدادی دیدم ، که هیچ شباهتی به بغداد «علی بابا و چهل دذد»ش نداشت. دیدار شهری به آن بزرگی نهاده بر دوسوی «دجله »ی پرآب و چندین پل که یکی شان به گفته ی دشتسونی ها «دو قاطه» بود، زیری مخصوص قطار و وروئی ماشینها. اولین بار بود که اتوبوس دو طبقه می دیدم ــ هنوز به تهران ما نرسیده بودند ــ ازآن همه دیدنی چنان به سرعت گذشتیم که گوئی شهر را «وبا»گرفته!
 به سوی مقصد بابا می رفتیم تا با یک نگاه به سلامِ دو گنبد و بارگاهِ بایستیم و«کاظمین» را زیارت کنیم.(با اینکه« امامین» نه دو قلوهستند و نه حتا برادرند ، بارگاه و «حرمین» شان ، همچون دو همزاد درکنار هم می درخشند.
شب جمعه ئی که زوار چسبیده به یکدیگر،  طواف می کردند نا گهان فریاد «نا مسلونا» ئی با لهجه ی غلیظ اصفهانی همه را جلب کرد.داد میزد که همه ی درائی ش رفته و از امامین گلایه داشت که :«چه طور شوما دو تا ،قربون تون برم ، نتونسّین حریف یه جیب بُرِناقابل بشین. یعنی شوما «باب الحوایج» شدین ، کو حاجیتِ دوذّا رو براووِرده کونین ؟ زبونِم لال ، خواب که نبودین! »
آنان که فارسی می دا نستند تشَر میزدند : «کُفر نگو» دیگری نهیب میزد و دلداری می داد ، «فضیحِت راه ننداز ، خودشون کمکت می کنن ، می زِنن پَسِ کلّه ی  زُواره شون که راتون بندازن!»
غریبه ها باور نمی کردند اما همشهری ها و مخصوصا همسفران کلاه به دست خرج اقامتی و سفری رو به راه  کردند.
دوسه روز بعد به «سامره» رفتیم.شهری که در روزگارانی دور ، اردوگاه و قلعه ی نظامی خلفاء بوده و لقب«عسکری» امام یازدهم ما از همین رو بوده است ،شاید.
پدرم هیچ فرصتی را از دست نمی داد گوئی به ماموریتی جنگی و فوری آمده. صبح بعد از نماز و صبحانه ی همیشه نیمه کاره راه می افتاد وهمراهش بودم . از اولین «چاه»ی که «حضرت» از ترس دشمنانش پناه می برده تا آخرین «غیبت»ش را به ترتیبی که آموخته بود و «کارِنیکو کردن از پُرکردن است» ، همه را زیارت می کردیم .درهمان احوال، هرچه پیشترمی رفتیم ، ازدهام «گدا»یان بیشتر می شد و ما چند در میان «صدقه»ئی میدادیم.
پدرم بعد از اجازه ی مرخصیِ ــ دست کم یک ساله ــ از حضرتش به سختی وزاری، خدا حافظی کرد وبه سوی خانه بر گشتیم  ، که می دانستم زود تر از یک ماه دیگر دست نمی دهد.
 

 

 

بر گشتنا روزی در حرم کاظمین ،خاله«خیری»م را با شوهرش  ــ که یک سر و گردن از باقی زوار بلند تر بود ــ دیدیم.چنان مرا در بغل می فشرد که به تنگی نفس افتاده بودم و ول کن هم نبود.از پدرم گله کرد که «چرا بی جواز ئومدین که یه وقت خدا نکرده ، بچه ت گرفتارِ شرطیای لا مسّب بشه؟!»

قرار شد فردا در کنار «سقا خونه ی دارالشفا» همدیگر را ببینیم تا با هم به دیدن «ایوان مدائن» برویم که پدرم آن را«آتیشگای گبرا»می دانست و نمی آمد.
 رفتیم و دیدیم وبرایم حیرت انگیز بود که پایتخت ایران در عراق چه می کند؟
خوشبختانه هنوز با  جناب «خاقانی» آشنا نشده بودم ، تا «ایوان مدائن را آئینه ی عبرت»بدانم.(13)
 

بعد از زیارت مفصل ، زوار را به  کاظمین  سپردیم و راه افتادیم.

از «حلّه» که می گذشتیم ، از عرضِ جاده ی کناره ی شط چندین لاک پشت بزرگ می گذشت که راننده به اجبار توقف کرد و ما حظِ بصربر دیم. چنان که هنوزم که هنوز است هرگز لاک پشت انی بدان بزرگی در واقیت ندیده ام.
 با یکا یک ائمّه دیدار مجدد کردیم و برای سلامتّ برگشت مان طلب کمک نمودیم.
به بصره  اوائل نیمه شب نزدیک می شدیم و از دور،مشعل های گاز سوز بلندش ، مرا در هوای دمکرده ی آبادان پیچ و تاب میداد که رسیدیم.
با این که از نیمه شب گذشته بود مارا در ایستگاه«بَس» پیاد ه کردند و عجبا که چند دقیقه بعد اتوبوسی آمد و فقط ما دو تن بودیم و دو کامله مرد که چند دقیقه بعد دانستیم از رانندگان اتوبوسند و به خانه ها شان میروند تا فردائی که در پیش است را با «روزی ، از نو»آغاز کنند.
 

   سفر دومم از طریق مرز زمینی شلمچه بود وظاهرا «عقل رِس» شده بودم ، که اگر عمری باقی بود می توانم«نایب ا لزیاره»ی شما هم باشم

.
 

*****************************

+ | نوشته شده توسط: رضاستار دشتی در: سه شنبه 13 بهمن 1391برچسب:,| نظرات  :

   - پانویس ها از خاطرات شماره ده


 (1)  نه سید بود  و نه عرب ،  حتا نامش «حمدان»نبود. «کیا» بود و از کرد های شیعی «خانقین»  . خواهرش خیر النساء» چندین سال مستاجر ما بود. کیا می دانسته که «سادات» با چفیه ی آبی شان از حرمت والائی درعراق بهره مندند و کمتر مورد پرس و جوی «شُرطی» های سمجش قرار می گیرند.

2. صبّی ها یا «صابئین» خودرا پیرو « نبی دانیال» میذانستند و به زیارتش مقبره اش می رفتند  که  در خوزستان و  بین راه اهواز به اندیمشک است.
(3)چندین کارگر عراقی را می شناختیم که در استخدام «شرکت نفت ایران وانگلیس»بودند و اغلب روی«داک» تعمیرگاهِ کشتی) ویا در«شیپینگ» کشتیرانی)  کار میکردند. بعد از ملّی شدن نفت ادامه دادند و باز نشسته ها شان درُست تا یک ماه قبل از جنگ آمده  و«مستمری»شان  را گرفته بودند.بعضی شان با زنی اذدواج کردند و ماندگار شدند ،یا همسرشان را به آن سوی مرز بردند ، که سه دختر عموی پدرم از آن جمله گان بودند.
(4)«فو» درزبان عربی دهان و دهانه است و« دهانه ی فو»،که «غلطی مصطلح»شده ، شبیه «سنگ حجرالاسود» که «حجر» همان سنگ است.چون «قبول عام»واقع شده ، خطائی نیست.
(4) استاد «دهخدا» این «خصیب» را پزشکی مسیحی خوانده که ساکن بصره بوده است.
 

 

 

(5) ) استاد «دهخدا» این «خصیب» را پزشکی مسیحی خوانده که ساکن بصره بوده است.

 

 

 

(6) «فلوس»جمع «فلِس» پول خُرد عراقی ست. از شوهر عمه ام شنیده ام که سالها پیش برای گذر از پل  هر وسیله ئی باید پنج فلس می پرداخت.

(7)پلیس ونظامی و ژاندارم عراقی
(8)چیزی شبیه به «کوفته تبریزی»
 

 

 

(9) نوعی پالوده یا «یخ در بهشت» که «آب  دون سوا»بود.چند سال پیش در کرمان همراه چندتا ازبچه های آبادان رفتیم که پالوده بخوریم.بچه ئی پیش  آمدو جلوهریک  ، کاسه ی خالی وجاداری گذاشت  که یکی یک قاشق غذاخوری هم وسطش شان بود. گفتیم،ما پالوده می خوریم. گفت،« رو چیشُم!» و رفت. یکی دیگر آمد و توی هر کاسه ، مقداری نشاسته ی رشته شده ریخت و کمی خُرد شان کرد و رفت. همان اولی با شیشه ی در بسته ئی که فقط سوراخی داشت ، توی کاسه ها چند قطره گلاب ریخت و همزمان یکی دیگر آمد و قاشق پری شکر ریخت و رفت. داشتیم حیرت مان را به هم سرایت می دادیم که یکی دیگر با دیگی پراز یخ رنده شده آمد و ریخت و گفت،«نوش جون.»یکی از همراهان  به میزبان گفت ،« اگه یه دو سه تا نون م بیاری تلیت می کنیم و قال ناهار را می کنیم!» گفت ، «بفرمئین ،انعام مون یادتون نره!»

 

 

 

(10) غیر عرب و دزد (چندی پیش ،«سعد» تلفنی زد و گپ و گفت مان ،کشیده شد به پیشداوری های بی پایه و نا روای ملت ها در باب یکدیگر. گفت،« مثلا خودِ مو، خاله م ساکن «جِسِر مِلِح»(پل نمکی)روبه  رویِ «عدلیه»ی بصره بود. با ئی که همه ی ابتدائی م را تو مدرسه ی عراقی های مقیم آبادان می خوندُم و جدّ و آبادُم عربه  وبه عربیِ  لهجه ی «بصراوی»  حرف می زدُم، چون بچه های محل می دونسن که ساکن ایرانُم ، وقتی دلخور می شدن به جای فُحش می گفتن«عجم!»

گفتم،«ولی یادت باشه مفهومی که اون بچه ها ، از« عجم» داشتندد نه به اون معنییه که توی «المُنجِد»شون اومده .)
 (11) داروئی بسیار بد آیند که برای رفع سوءهاضمه می دادند و خوردنش کار هر کسی نبود.
 

(12) بلندی جائی درگوشه ی بازار ایرانیهای مقیم بود ، که می گفتند از این تپّه  بوده که آن خواهر بردبار، شاهد شهادت برادر رشیدش شده)

 
 

(13)امروزه روز،«تحریف تاریخ»را بزرگترین گناهِ «اهل قلم»ی می دانم که پندِ«پترُس رسول»را به گوش جان نشنیده و«قلم»* را به جایِ«بازو»ی خود فروخته  و حتا توانسته اند «حکیم خاقانی» را با آن همه دانش روزگارش ، بفریبند.

با این وجود اما ، از زاویه ی«واقعیّت نگری» اگر بنگریم، آن کاخ ستم ویران ، که فرمان «کشتارجمعیِ» ده ها هزار «مزدکی و مانوی»بیگناه را صادر کرده است ــ می تواند «آئینه ی عبرت»ی برای کسانی باشد ، که کاخ شان را بردوش کوخ نشینان ساخته و می سازند ــ گیرم که فرو نریزد ــ اندیشه ی دارنده گان ش امّا ، مایه ی ننگِ خودِ آنان و عبرت آیندگان است ،که ما باشیم.
* «جلال آل احمد»در «نون والقلم»ش ، با ذکر منبع «انجیل»ی ، از قول «پترس رسول» آورده و مخاطبش ،  قلم به دستان اند ،که :«اگر می فروشی همان به ، که بازوی خود را ، امّا ، قلم را هرگز!»
**************************


+ | نوشته شده توسط: رضاستار دشتی در: سه شنبه 13 بهمن 1391برچسب:,| نظرات  :

   - خاطرات - بخش یازدهم


 زمزمه ی محبت

 

 

 

اولین  معلمم ــ زنده یاد ــ آقای« ذاکری» بود که وقتی ــ در سن حدود ده سالگی ــ می خواستم دبستان را شروع کنم، امتحانی ازم گرفت تا برایم تعیین کلاس کند.( از پنج ، شش سالگی مکتب رفته و  قرآن و «جوهری» خوانده بودم.) معلم کلاس سوم بود و مرا در کلاس خودش پذیرفت. بعد از سه ، چهار ماه چنان رفیق شده بود که مثل بچه های کوچه مان مرا با نام کوچکم صدا می کرد و اگر پیغامی برای خانمش داشت مرا می فرستاد. اغراق نیست ، اگر بگویم نیمی از بچه های دبستانی آن سالها  دست کم با نامش آشنا بوده اند. چرا که همه ی «قلم نی» های بچه ها را او می تراشید.(نستعلیق را بسیار خوش می نوشت.) علاقه ای به فوتبال داشت و بانی و باعث اولین آشنائی من با «حمید برمکی» شد.( که بعد ها همتیمی ما در «جم و شاهین» آبادان بود و مهاجم بعدی تیم ملی ایران شد.) در توصیف حمید می گفت:« توپ رو پاش مثل حلوا رو پاروی حلوا پزه ، هر جور بخوات ، می چر خونه تش و توپ از پاش جدا نمی شه!»!»

سال ها بعد همواره در این گردابِ خیالّ سودائی دست و پا می زدم ــ ومیزنم ــ که اگر :نخستین آموزگارم ذاکری ــ یا کسی  همچو او ــ  نبود، بی شک مدرسه را رها کرده و مثل بعضی از بچه های محل به کاری ــ که خدا میداند چه بود ــ مشغول می شدم.از تحصیل محروم و بیکاره ی همه کاره ئی میشدم و نمی توانم تصور کنم که از کدام بیغوله ئی سر در می آوردم. معلم نشده بودم و الان ــ با همین چند کلمه و کلامی که چندان هم گویا نیست ــ  در خدمتِ شما دوستان و عزیزان نبودم.(امید وارم از خاطر کسی نگذرد:چه بهتر ، از درد سرِ خواندن این خاطره ها خلاص می شدیم!)
 

البته در سر ندارم که از همه ی معلم هایم یادی کنم ، چرا که در حدّ حوصله ی مردم امروز ما نیست. فقط از آنهائی میگویم که مُهر حضورشان، در کارنامه ی خاطرم ، پر رنگ تر ست  . مثلا: معلم کلاس ششم مان آقای «سامانی» که می گفت،« فکر همه شغلی را کرده بودم غیر از معلمی، این لقمه ئی ست که مادرم برایم گرفته تا از شرّ خدمت نظام معاف شوم.»خلاف تصورش به قول بچه ها «جون می داد برای معلمی»هر چه توی چنته داشت به جا و ــ گاهی حتا بی جا ــ می ریخت روی دایره ی بسته ی کلّه ی گنجشکی ما که هضم و فهم برخی شان مشکل بود و خارج از کلاس توضیحی می داد و چیزکی دستگیرمان می شد. (وقتی شاگرد دبیرستان رازی شدم ، شنیدم که به تبعید «چا بهار» فرستاده شده. سالها بعد که دبیر و مسوول دبیرستان« رودکی هفتکل» بودم و به سمیناری یک هفته ئیِ روئسای دبیرستانهای خوزستان رفته بودیم او را در آن جمع دیدم که به عنوان معاون یکی از دبیرستانها ، شرکت داشت. مایه خوشحالیم شد و روزی دیگر ،جوهر خویشتنِ خویش  را بروزداد.یکی از معاونین «هویدا» سخنرانی داشت و چندین مگس دور سرش پرواز میکردند و به سرو گوشش حمله ور می شددند. با اشاره ی رئیس جلسه ، مستخدمی با بزرگترین قوطی «پیف پاف» آمد و دورِ سرو وگوش «آغا» سمپاشی  کرد، هنوز مگس ها قبراق ، پرواز می کردند که ناگهان حال «طرف» به هم ریخت و چیزی به سقوطش نمانده بود که سمپاش به دادش رسید.معلمم با بلند کردن انگشتش ، اجازه ی چند کلمه برای روشن شدن موضوع ، گرفت و قبل از توافق شروع کرد:«خودم بوجه ی سفر ندارم،آن هم به دیار فرنگ، اما یکی از بازار کویتی های آبادان که هرسال چنین سعادتی دارد ، می گفت، سه ماهِ تابسون اگه همه ی آلمان و فرانسه و انگلیس  ــ حتا ده کوره هاشان ــ را بگردی ، به یه مگس بر نمی خوری!»کف زدن طولانی حاضران بدرقه اش کرد که برایش گران تمام شد.

 
این، بدان معنا نیست ، که دیگرمعلم هایم را فراموش کرده باشم،حاشا!   یکی شان ، باکلید بلند خانه ی شرکتی ش میزد تو سر بچه ها . برای تشویق، آهسته میزد واگرتنبیهی در کار بود ، محکم میکوبید!(جای شکرش باقی بود که دبستان سینا درمانگاه کوچکی با پرستار داشت!) دیگری ، «واخ»(بچه باز) بود و یکی دو تا بچه ی تر گل ور گلِ  کلاس  را به نیمکتِ آخر ، منتقل می کرد و اغلب کنارشان می نشست و باقیِ بچه ها را به بیگاری «رونویسی» مشغول می کرد و خودش مشغول میشد ــ که البته از چشمان مشکوک بچه ها در امان نبود. ــ اما از خیال کسی نمی گذشت که جائی شکایت کند ،اصلا مگر امید دادخواهی بود؟!(بیچاره آن بچه ها ،زیر نگاهِ معنا دارِ همکلاسی ها تحلیل می رفتند و از بازی با دیگران محروم می شدند.) یا آن دیگری که  ظاهرا معلم سرود بود و تریاکی و الکلی.  با مطرب های «بنگاه شادمانی» و شاپور یهودی ویالون میزد وشبی  در عروسی یکی از دوستان ، چنان  منگ بود که وقتی همکارانش رفته بودند اتاق دنجی تا خودشان را بسازند، او هنوز آرشه می کشید و کله ش روی سازش، افتاده  بود. تا از دیگران عقب نیفتد، تلنگری به شانه اش زدم، چنان ولو زمین شد که گوئی گُرزی به کت و کولش خورده بود!
 

*************************************

*آن سال ها معلم ها از خدمت معاف می شدند.
 

 

 

 

 
 

 

 

.

گنجینه ئی زیر سنگ!
تعطیلات تابستانی مدارس بود و تمام روز، به بازی و شیطنت می گذشت.
در سایه سارِ حیاط مان نشسته بودم و صبحانه ئی مختصر ــ  شاید حلیم و کمی روغن و شکر یا «آش کارده ی شیرازی»می خوردم که «باقرو»آمد و گفت،«میای بریم تووه کشی؟» پرسیدم ،«یعنی چی کنیم؟» گفت،« حاج علیرضا ، می خوات پشتِبونِ بالا خونه شونه ، کاه گِل کُنه ، در به در دمبال تو وه کش می گرده!»پرسیدم،«مُفتِکی یا پولی؟» گفت،« مگه خُل شدی ؟ روزی سه تومن میده البته ناهار هم ، رُمبیدیم!»
داشتم فکر می کردم که ،« بوام هر پونزه روزی که حقوق می گیره ، همو روز سه تومن می ذاره کف دسُم . چه از این بهتر ، یک روزه به اندازه ی پونزه روز تو چنگُم می یات.»
غلو زد روی شانه م و گفت ،« کجائی؟ گفته یه چادر کهنه ئی ،چیزی هم بیارین که گِرد کنیم  و بذاریم رو سرمون که بتونیم تند تر کار کنیم و کاه گل ها خشک نشن» گفتم ،«بزن تا بریم»
وقتی رسیدیم ، اوسا شعبون شوشتری منتظرمان بود.
یکی یک تاوه دستمان بود که با انگشت ،اشاره کرد به عمله ئی  که داشت کاه گل ها را ورز می داد تا خوب همگیر شود. پیش رفتیم و در تاوه ام دو پیمانه ریخت و گفت « وردار و بدو!»
راه افتادم و رفتم و باز آمدم. هر بار تعداد پله ها بیشتر و فاصله شان بلند تر می شد.نزدیکیهای ظهر داشتم ، هلاک می شدم از خسته گی . اولین بار درعمرم بود که ــ به جز خسته گی بازی ــ خیس عرق شده و از هفت بند تنم  ،سرازیر بود و بفهمی نفهمی سرم گیج می میرفت.با خودم گفتم ،«عجب غلطی کِردم! آخه بچه ، نونت نبود ،آبت نبود ، تو وه کشی ؛ سی چِت بود؟»
اوسا به دادم رسید و گفت،«وقت نهاره ، برو پایین و دسّ وبالتِ بشورو بشین تو سایه ی دیوار تا ببینیم قسمتِ امرو زمون چیه!»
نشتستیم و در کاسه ئی خالی و  تُغار مانند، تلیت کردیم و لحظه ئی بعد ، آبگوشتِ تقریبا بی گوشتی ، ریختند روی نان های خشکِ چشم به راهِ نمی آب.  اوسا خوب مشت و مال ش داد و گفت «بِسملّا!» و ما حمله را شروع کردیم و دولُپی میخوردیم که دختر اوسا ، هراسان و گریه کنان آمد و گفت ، «خجو نفت خورده و ننه تو سر خودش می زنه!»
لقمه  درگلوی اوسا گیرکرد و بلند شدو گفت« این م از بخت مونه!» و تقریبا دوید و رفت.
ما مانده بودیم وکاسه و سفره ی خالی و بلاتکلیفی.
حاجی آمد و گفت، کار تعطیله! برق شادی تکانم داد و برجستم و ایستادم.دست ش را دراز کرد و یک اسکناس ده ریالی و یک پنج ریالی مچاله شده ــ مثل کاغذ باطله ــ در دستم گذاشت و گفت،« به سلامت. ایشالّا فرداً»
امکان آن ندارم که آن نفسِ عمیق رهائی از بند خسته گی را «به روز» کنم.
تنِ خُرد و خسته و غرقِ عرق خشکیده  و لباس آلوده به کاه گِلم را بر دوش گرفتم و راهی شدم به سوی نهر پراز آب شط ، که لب پرمیزد و دعوت به نرمی و خنکایش می کرد.
همه ی «گنجِ بر آمده از رنج»م را در جیب پیرهنم گذاشتم و محکم گره زدم و سنگ نسبتا بزرگ وسنگینی رویش گذاشتم و تن به خنکای نسبی آب سپردم که در آن گرمای نفسگیر، غنیمتی بود.دور و بر گنجم کسی نمی پلکید که مایه ی آشفته گیِ خیالم شود.
دوسه بار زیر آبی رفتم و خسته گی به آب سپردم.
از آب که بیرون آمدم و یک دست به گوشی و گوش دگر سرازیر بود  و روی یک پا «لیله کردم» و ــ مثل کله ی برّه ی دکان کله پزی که برای تکاندن کرم های ش میتکانندش ــ قطرات آب را از گوش هایم تکاندم.
زیر سنگ خالی بود .
 چشم چشم کردم ،کسی را ندیدم ، که احوالی از گنجینه ام بپرسم.
حیران و در مانده خیره به آب شدم و شماتت ش کردم که همه  تقصیراز تو بود!چیزی نمانده بود که تاولِ بغضم بترکد.
وقتی نوشته ام به این جارسید ، دیدم اطمینان م به آن سنگ ــ که نقش گاو صندوق بانک ملی  را بازی کرده بود ــ بی شباهت به خوش خیالی آن همولایتی مان نیست که وقتی به ایستگاه می رسد ، قطار خرمشهرــ تهران ، رفته بوده.پسرش پرسیده،«حالا چی کنیم؟» گفته،«هیچ چی،بذار بره ؛مجبوره که عقب عقب برگرده!»پرسیده ،«چرا ،یعنی چطور؟»و او مطمئن ،با کف دست ش محکم کوبیده روی جیب پیرهن ش و گفته:
«مجبوره ، بلیطش این جا خوابیده!»
 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
معشوقه ام یکی ست و عاشقانِ او بسیار.
دست در دست او،کنارِ یارانم ،
درپس کوچه هایِ پُرخاطره ی شهرم،
همواره پرسه می زنم.
با عطرِگسِ کُنار و طاره و سپسّون ،
غرقه دربوی گل های رازقی.


+ | نوشته شده توسط: رضاستار دشتی در: سه شنبه 13 بهمن 1391برچسب:,| نظرات  :

   - خاطرات - بخش دوازدهم


  

دکتر تبریزی
 
در خیابان پرویزی مطبّی بود که نمی توانستی از روبه روی آن بی توجّه بگذری.یکی دو ساعت قبل از آمدن دکتر دست کم ففت هشت بیمار و بستگانشان روی زمین ولو شده بودند.کنارشان چندین لولِ حصیرِ دست باف عربی و سه چهار جارو دستی وباد بزن و چند کلاه و کلاهک هائی درپوش «حُبّانه» و کوزه  روی زمین پخش و پَلا بود.
 همه ساخته و پرداخته از برگ سبز نخل و گاهی یکی دو دبّه ی شیره ی خرما و حتا بُلبُلِ نخلی که تقریبا مدهوش افتاده باشد در زنبیلی.  گاهی سبدی پر از بامیه و «کُنار»(1)   وچند شاخه گل نیمه پژمرده ی محمدی و سبدی سیب وزرردآلوی کال و...گمان می بُردی قرار است بازارِمکّاره ئی بر پا شود. اگر نا آشنا بودی وازپیرزنی  می پرسیدی ک]«خیّه»(2) کیلوئی چند یا  داننه ئی به چند؟ می گفت:« لا!» کسی دیگر، مترجمت می شد و میگفت ، فروشی نیست!!
ساعتی بعد «مُراد تُرکه» ــ پسرش همکلاسم بود ــ مستخدم و منشی و صندوقدار دکتر از راه می رسید و مریض ها را با یک نظر بررسی شان  میکرد و بی آن که نبض کسی را بگیرد یا زبانِ باردارِ مریضی ببیند، سری می جنباند و می گفت: «خدا شفاتون بده» بعد با خودش می گفت «خدا خودش امروزِ به خیر بگذرونه»»
ساعتی بعد دکتر با «واکسِل»انگلیسیِ مدل 56 ش از راه میرسید و بی قفل کردن دری یا حتا نگاهی سرسری به مریض های بیهوش و گوش، سری می جُنباند و راه پله را می گرفت و می رفت بالا. دقایقی بعد مراد می آمد پائین و این بار مریضها را وارسیِ دقیقتر می کرد ومثل کسی که هندوانه سوا  کند، دستی به کت وکول شان می زد و سبک سنگین شان می کرد و چند تائی، جدا می کرد..
.
دقایقی بعد دکتر سر از پنجره ئی بیرون می آورد و داد میزد : مراد بگو که چند تاشون باید زودتر به پزشک قانونی و قبرسون ببرند، چار پنج تا قابل درمون ش را بفرس بالا.
مراد بعد از انتخاب مریض ها  قیمت اجناس شان را تخمین می زد و «مَش باقر»بقال ــ که دکانش زیر مطب بود ــ پولش را می پرداخت، البته نه به مریض.(گرچه اغلب، چند سکه ئی بیش نبود.)
اما جای نگرانی هم نبود، دکتر ،از آن نوع بیماران ــ که کم هم نبودند ــ یا اصلا پولی نمی گرفت ؛ یا اگر هم اصرار می کردند،این مراد بود که خرجِ چای و سیگارش را از مش باقر گرفته بود.
 

***********************

(1)بامیه از صیفی جاتی ست گرمسیری که مردم جنوب از آن  با گوشت و به دون آن ، خورش خوشمزه ئی می سازند. (تازگی ها در تهران و شیراز و دیگر شهر هائی که پناه گاه جنگزده گان شدند ،رایج شده .) «کُنار» میوه خوشبوی و گس درخت «سِدر» است.
برای اطلاع کسانی که نگران هزینه های آن مطب هستند:
 

مراجعینی که هزینه ی مطب و حقوق ــ هرچند ناچیز مراد ــ و دکتر تبریزی را تامین می کردند بعد از ظهر ها می آمدند که ویزیت پنجاه ریالی شان را باید پیشا پیش می پرداختند.

 ******************************** 
 
تلخایِ زَغنبوت
 

از آنچه بود و میدیدم  و می شنیدم  می گویم ، نه آن که ، می خواستم  و نبود.

از«ظلم آباد» می گویم  و ازستمی روایت می کنم که بردختران و زنان جوان ــ اغلب بیسواد ــ که به اَشکالی مختلف ، توسط دلّان و«پاانداز»ها ، ازشهرهای دور و نزدیک، به آن ظُلمتکده ،وارد شان می کردند.
از چه گونگیِ راه یافتن ِ آن دختران و زنان به آن خانه ها ی فساد،نمونه ئی می آید که تنها اشارتی ست و برای عاقل بس است!
آن سالها ، ازدواج های با واسطه بیشتر متداول بود. دلّاله های زن به عنوان مادر،به شهرها می رفتند و با سوءاستفاده از نادانی و نداری مردم، برای پسری یا مردی که نبود، زنی راعقد می کردند و می آوردند. آن سالها «دوب» محصور نبود و بی درو دروازه ئی بود ، سراسرش درووازه های باز.
چند روزی ،نوعروسِ بی نوا، دریکی از همان خانه های خاص، با یک مرد بود که ناگهان غیبش میزد . از آن پس برادران قلّابی ش می آمدند و می رفتند وهدایا و پولهای نسبتا کلانی به عنوان مزد کار آن گمشده می آوردند .پول هائی که می رسید ، قُبحِ کاررا کم رنگ و بیرنگ می کرد.( بخوان نیاز خانواده اش ویرانی او را سبب می شد.)
با شرمند ه گی بگویم که  آن «نا به جا آباد»، ازجاذبه های توریست های داخلی و خارجیِ شهرِ ما شده بود.ساحل نشینان جنوب خلیج فارس وعمان و کارکنان خارجیِ جزیره ی خارگ و لوان، از مشتری های همه روزه ئی بودند، که با هواپیما ، شب می آمدند و صبح می رفتند.
 کارکنان مجرد نفت وملوانان مست خارجی از دیگر مشتری های پول سازِآن دُکّان بودند.
رقّت انگیز آن بود که نو واردان،در ابتدای کار؛ «تکپران» می شدند و بعد دلّا له گان معتاد ومحتاجِ همان ماتمکده می گشتند..تکپران ها در فاصله ی صدمتری خانه ها ی ما ــ اطراف دبیرستان رازی ــ قدم می زدند وبزرگترها وادارمان می کردند که با «قلماسنگ» و چوب بتارانیم شان وآنها هم سعی می کردند که با «چاکلیت»خارجی رشوه بگیرمان کنند وما در آن برزخِ بی خبری، گرفتاربودیم!
همانجا بود که  نوبالغان شهرِما و دیگر شهرها ، توصیه ی«سعدی»شیرازی را: «مردیت بیازمای و آن گه زن کُن»؛ اجابت می کردند.(1)
باقیِ این مصیبت را ای همدمِ نجیب، «زین سان شمار» گر چه نه «زین سانم آرزوست»
************************
1. وقتی تلفات جانی جاده ی آبادان  اهواز زیاد و زیادترشد،مسئولین استان،مجوّزِ افتتاح قلعه ی اهواز را صادر کردند و رونق گرفت!
 

 

 

اما باقیِ آن مصیبتِ دامنگیرِ شهرِما از این قرار بود:

«ظلم آباد»یا «دوب»قدیم ، حصاری نداشت و «شبانه روزی» بود،(گرچه هیچ داروخانه ی کشیک نداشتیم.). ازاوائل ده ی چهل، محصور شد و دروازه ئی داشت که پاسبانان دربانش شدند.ظاهرا هیچ روسبی جدیدی حقِ ورد نداشت ، گرچه هر ماه نام یک نووارد ورد زبان مصرف گنندگان می شد . (ورود بچه ها و ظاهرا نوبالغان هم ممنوع بود!).چندی بعد نظم ونسقی بیشتر یافت و «خانه ی بهداشت» محقّری علم شد با یک پرستار و مددکار اجتماعی.ساعات کارش ، وقت اداری شد و جمعه ها و دیگر تعطیلات رسمی هم،تعطیل بود.
 ده دوازده ساله که بودم ، با بچه ها ی کوچه ، در حفّارِ روبرویِ خانه مان ــ استخرِعمومیِ ما ــ شنا می کردیم. با این که هنوز به مرز بلوغ نرسیده بودیم، محض رضایِ« دلبر»، «تریک» ؛ «قشنگ» و «کشور»( دختران همسن و سال مان)، از آب درمی آمدیم و خودمان را توی خاکِ سَبَخ ، می غلتاندیم و پرِخروسی به پیشانی می بستیم و سرخپوستِ چغره ئی میشدیم .
 توجه  مستانِ خارجی را ، بیشتر جلب میکردیم ، تا آن همبازی هایِ بی خبرِما.
ملوانانی که راهیِ«ظلم اباد»بودند یا برمی گشتند، برای عکس گرفتن ، اول چندین بسته آدامس«پی کی» می ریختند ، مشغول جمع آوری می شدیم و تمام قد می رفتیم تویِ دوربین وازانگلیس سردرمی آوردیم.
یک روزیکی شان ــ به عمد یا به سهوــ همراه تَنقّلات ،چند بسته «کاپوت»هم ریخت. به عشقِ آدامس ، بازشان کردیم وتیرمان که به سنگ خورد،در دهانه شان دمیدیم ونخ بستیم وبه هوا فرستادیم . مستانِ خارجی را چنان به هیجان آورده بود که فِرت وفِرت، عکس میگرفتند و ما هم ضمیمه می شدیم. چندین سکه ی درشت و حتا اسکناس هم ریختند و شادترشدیم.
 غرق شادیِ بیخبری بودیم، که ناگهان ملک وخانمحمد کُرده  از راه رسیدند، اول  ترکه هائی از درختان «بی عار»کندند و دمبال ما دویدند و بعد با دسته بیل و کلنگ  وبه کمک دیگرهمسایه ها ، به تعقیب سیاه مستانی رفتند که زمین می خوردند و نرمه ضربه ئی هم ، کت وکول شان را مُشت ومال می داد.
1.وردود نو جوانان هم ، آن چنان ممنوع نبود و یک اسکناس نا قابل پنج ریالی یا یک بسته «اُشنو» راهگشا می شد. یکی تعریف می کرد که روزی به قصد «رفع نیاز»به آن محل رفته. وارد حیاط که می شود یکی ازبرادران ــ سیزده چارد ساله ی ــ خود را منتظر نوبت می بیند.جا نمی خورد، جلو می رود و گوش ش را می گیرد و می گوید:«مو و بُوای پیرمون ، در به در دمبالت می گردیم و ئو وقت تو با ئی هسّه خُرمات ئومدی ئین جا که دوماد بشی؟»
·         * شاید این ترانه ی بندری را شنیده اید که:(محض رضای «دخترو»خودُمِ تو گِل می غلتونُم)گاهی فکر می کنم انگاری این را برای بچه های ما سروده است.
**«تریک»  نامی دخترانه ی کردی ست .کُردها به لامپ می گویند«تریک» که به قول «ابراهیم یونسی»(نویسنده ومترجمِ کُرد)مخففِ «الکتریک »است.
 

(برای آشنائی بیشتر با «ظُلم آباد»، می توانید ،به مجموعه داستانِ«تابستانِ همان سال»  از«ناصر تقوائی»مراجعه کنید.)

 

 

 

 

 

 

 
خواهرکوچیکه ی نوروز!
 پس از تو سعه ی «مسجد بهبهانی ها» با ما همسایه شد، پیش ازآن با کلیسای ارامنه ی آبادان  ،همسایه بودیم. همسایه ی ارمنی مان آقای«گلستان»  رادیو«آندریا»(1)داشت و پدرم برای شنیدن اخبارِ«بی بی سی»(2) به خانه اش رفت و آمد می کرد. با وجودی که نماز وروزه ی پدرم، دائمی بود، ازچایِ او پرهیز نمی کرد .پدرم با فتوای خودش کارش را توجیه  کرده بود: «مذهب آقوی گلسّون صاحب کتابه وعیسا هم، بشارتِ ظهورِ«احمد»  داده و گفته که بعدِ مو او میات وهمه ی دنیا مسلمون می شه»!
سرایدارِ مدرسه ــ که خادم کلیسا هم بود ــ بارها مرا در خانه ی گلستان دیده بود و آشنا بودیم.اورا«آخپر»(برادر) صدا می کردیم.به ما که می رسید ، می پرسید:«چا طوری؟» جواب می دادیم «لاوا»(خوببیم) واگر ما پیشدستی می کردیم و می پرسیدیم:«اینچ پِسِس؟» (چه طوری؟) می گفت:«ماتاشاکر».
می دانید که دبستان و دبیرستان «ادب»شان درهمان حیاط کلیسا بود.دختر و پسرمختلط بود و زنگ تفریح شان برای خرید لوازمُ التحریر باید از جلوکوچه ی ما ــ پُر از پسر بچه ها ی فضول ــ بگذرند. «آخپر»  به ما باج می داد که شاگردان معقول و آرام شان، بی آزارِبچّه ها ی شرورِما ، رفت و آمدکنند.(  فقط ما بچه ها، حق داشتم که درمراسمِ تخمِ مرغ بازی شان شریک باشیم.)
عیدِ«پاکِ»ارامنه ، عیدِ دومِ ما شده بود، (هر سال یکی دو هفته بعد از نوروز می آمد.)  بعد از مراسمِ مذهبی ، روبه روی کلیسا جمع می شدند و یکی، تخمِ مرغی را درمشت می گرفت و دیگری با کلّه ی تخم مرغش یک ضربه می زد ، هر کدام که میشکست بازنده بود وبرنده ی اصلی ش ما بودیم که تقریبا صاحب هشتاد در صد شان می شدیم.(با اینکه یخچال نداشتیم، اما چون خام نبودند وعید شان پیش از گرما بود ، تا چند روزی تقریبا صبح و ظهر وشب «تخم مرغ پخته» می خوردیم.)
************************************
(1)تقریبا به بزرگی کمدی بود که آدمِ بالغی می توانست به گفته ی دشتسونی ها «دوکُرِ پا» ــ یا به قولِ شوشتری ها ــ «چِنگِ پا» (دوزانو)درآن بنشیند.از همین رو بوده که مادرِ«شعبون لاری» ازش پرسیده بوده:« ننه ، ئی عامو تشنه و گشنه نمی شه؟»!
(2)همین که امروز «بی بی سکینه»اش می گویند. چون صدای ش را ناوگانِ انگلیسیِ مستقر درخلیج فارس و دهانه ی اروند رود ، تقویت می کرد ، درآبادان صدایش کاملا واضح شنیده می شد.


+ | نوشته شده توسط: رضاستار دشتی در: سه شنبه 13 بهمن 1391برچسب:,| نظرات  :

 

 
منوي اصلي

ارشيو مطالب


بهمن 1391
موضوعات مطالب
-خاطرات
-اشعار
لينک دوستان

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

زیباترین سایت ایرانی

جدید ترین سایت عکس

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی

وبلاگ دهی LoxBlog.Com

 
لينك هاي روزانه
-
جستجو

     Search

طراح قالب
Template By: LoxBlog.Com